هر یکی از ما مسیح عالمی است

 

زنهار تن مرا چو شمع تنها مشمر   کو جمله به نمک‌زار خدا

آن دل که شد او قابل انوار خدا   پر باشد جان او ز اسرار خدا

 

 

 

آن شمع رخ تو لگنی نیست بیا   وان نقش تو از آب منی نیست بیا

در خشم مکن تو خویشتن را پنهان   کان حسن تو پنهان شدنی نیست بیا

 

خاموش مرا گرفت و در آب افکند   . . .

آبی که حلاوتی دهد آب مرا   ترمیخواهد ز اشک محراب مرا

آن کس که ترا نقش کند او تنها   تنها نگذاردت میان سودا

در خانه تصویر تو یعنی دل تو   بر رویاند دو صد حریف زیبا

 

آن لعل سخن که جان دهد مرجان را   بی‌رنگ چه رنگ بخشد او مرجان را

مایه بخشد مشعله‌ی ایمان را   بسیار بگفتیم و نگفتیم آن را

 

آن وقت که بحر کل شود ذات مرا   روشن گردد جمال ذرات مرا

زان می‌سوزم چو شمع تا در ره عشق   یک وقت شود جمله اوقات مرا

 

آواز ترا طبع دل ما بادا   اندر شب و روز شاد و گویا بادا

آواز خسته تو گر خسته شود خسته شویم   آواز تو چون نای شکرخا بادا

 

از آتش عشق در جهان گرمیها   وز شیر جفاش در وفا نرمیها

زانماه که خورشید از او شرمنده‌ست   بی‌شرم بود مرد چه بی‌شرمیها

 

از باده‌ی لعل ناب شد گوهر ما   آمد به فغان ز دست ما ساغر ما

از بسکه همی خوریم می بر سر می   ما در سر می شدیم و می در سر ما

 

از حال ندیده تیره ایامان را   از دور ندیده دوزخ آشامان را

دعوی چکنی عشق دلارامان را   با عشق چکار است نکونامان را

 

 

آن تلخ سخنها که چنان دل شکن است   انصاف بده چه لایق آن دهن است

شیرین لب او تلخ نگفتی هرگز   این بی‌نمکی ز شور بختی منست

 

آنجا که توئی همه غم و جنگ و جفاست   چون غرقه‌ی ما شدی همه لطف و وفاست

گر راست شوی هر آنچه ماراست تراست   ور راست نه‌ای چپ ترا گیرم راست

 

آن جان که از او دلبر ما شادانست   پیوسته سرش سبز و لبش خندان است

اندازه‌ی جان نیست چنان لطف و جمال   آهسته بگوئیم مگر جانانست

 

آن جاه و جمالی که جهان‌افروز است   وان صورت پنهان که طرب را روز است

امروز چو با ما است درو آویزیم   دی رفت و پریر رفت که روز امروز است

 

آن چشم فراز از پی تاب شده است   تا ظن نبری که فتنه در خواب شده است

صد آب ز چشم ما روان کردی دی   امروز نگر که صد روان آب شده است

 

آن چشم که خون گشت غم او را جفت است   زو خواب طمع مدار کوکی خفته است

پندارد کاین نیز نهایت دارد   ای بیخبر از عشق که این را گفته است

 

آن چیست کز او سماعها را شرف است   وان چیست که چون رود محل تلف است

میید و میرود نهان تا دانند   کاین ذوق و سماعها نه از نای و دف است

 

آن چیست که لذتست از او در صورت   وان چیست که بی‌او است مکدر صورت

یک لحظه نهان شود ز صورت آن چیز   یک لحظه ز لامکان زند بر صورت

 

آن خواجه که بار او همه قند تر است   از مستی خود ز قند خود بیخبر است

گفتم که ازین شکر نصیبم ندهی   نی گفت ندانست که آن نیشکر است

 

آن دم که مرا بگرد تو دورانست   ساقی و شراب و قدح و دور، آنست

واندم که ترا تجلی احسانست   جان در حیرت چو موسی عمرانست

 

برجه که سماع روح برپای شده است   وان دف چو شکر حریف آن نای شده است

سودای قدیم آتش افزای شده است   آن های تو کو که وقت هیهات شده است

 

برخیز و طواف کن بر آن قطب نجات   ماننده‌ی حاجیان به کعبه و به عرفات

چه چسبیدی تو بر زمین چون گل تر   آخر حرکات شد کلید برکات

 

برکان شکر چند مگس را غوغاست   کی کان شکر را به مگسها پرواست

مرغی که بر آن کوه نشست و برخاست   بنگر که بر آن کوه چه افزود و چه کاست

 

بر ما رقم خطا پرستی همه هست   بدنامی و عشق و شور و مستی همه هست

ای دوست چو از میانه مقصود توئی   جای گله نیست چون تو هستی همه هست

 

بر من در وصل بسته میدارد دوست   دل را بعنا شکسته میدارد دوست

زین پس من و دلشکستگی بر در او   چون دوست دل شکسته میدارد دوست

 

پرورد به ناز و نعمت آن دوست مرا   بردوخت مرقع از رگ و پوست مرا

تن خرقه و اندر آن دل من صوفی   عالم همه خانقاه و شیخ او است مرا

 

بر هر جائیکه سرنهم مسجود او است   در شش جهت و برون شش، معبود اوست

باغ و گل و بلبل و سماع و شاهد   این جمله بهانه و همه مقصود اوست

 

بر جزوم نشان معشوق منست   هر پاره‌ی من زبان معشوق منست

چون چنگ منم در بر او تکیه زده   این ناله‌ام از بنان معشوق منست

 

بستم سر خم باده و بوی برفت   آن بوی بهر ره و بهر کوی برفت

خون دلها ز بوش چون جوی برفت   زان سوی که آمد به همان سوی برفت

 

بگذشت سوار غیب و گردی برخاست   او رفت ز جای و گرد او هم برخاست

تو راست نگر نظر مکن از چپ و راست   گردش اینجا و مرد در دار بقاست

 

 

عشق آمد و شد چو خونم اندر رگ و پوست   تا کرد مرا تهی و پر کرد ز دوست

اجزای وجود من همه دوست گرفت   نامیست ز من بر من و باقی همه اوست

 

عشقت به دلم درآمد و شاد برفت   بازآمد و رخت خویش بنهاد برفت

گفتم به تکلف دو سه روز بنشین   بنشست و کنون رفتنش از یاد برفت

 

عشق تو چنین حکیم و استاد چراست   مهر تو چنین لطیف بنیاد چراست

بر عشق چرا لرزم اگر او خوش نیست   ور عشق خوش است این همه فریاد چراست

 

عشق تو در اطراف گیائی میتاخت   مسکین دل من دید نشانش بشناخت

روزیکه دلم ز بند هستی برهد   در کتم عدم چه عشقها خواهم باخت

 

عشقی که از او وجود بی‌جان میزیست   این عشق چنین لطیف و شیرین از چیست

اندر تن ماست یا برون از تن ماست   یا در نظر شمس حق تبریزیست

 

عشقی نه به اندازه‌ی ما در سر ماست   و این طرفه که بار ما فزون از خر ماست

آنجا که جمال و حسن آن دلبر ماست   ما در خور او نه‌ایم و او درخور ماست

 

عقل آمد و پند عاشقان پیش گرفت   در ره بنشست و رهزنی کیش گرفت

چون در سرشان جایگه پند ندید   پای همه بوسید و ره خویش گرفت

 

عمریست که جان بنده بیخویشتن است   و انگشت‌نمای عالمی مرد و زن است

برخاستن از جان و جهان مشکل نیست   مشکل ز سر کوی تو برخاستن است

 

قومی غمگین و خود مدان غم ز کجاست   قومی شادان و بیخبر کان ز چه جاست

چندین چپ و راست بیخبر از چپ و راست   چنین من و ماست بیخبر از من و ما است

 

گر آتش دل نیست پس این دود چراست   ور عود نسوخت بوی این عود چراست

این بودن من عاشق و نابود چراست   پروانه ز سوز شمع خشنود چراست

 

 

 

 

آن روز که جانم ره کیوان گیرد   اجزای تنم خاک پریشان گیرد

بر خاک بانگشت تو بنویس که خیز   تا برجهم از خاک و تنم جان گیرد

 

آن روز که چشم تو ز من برگردد   وز بهر تو کشتنم میسر گردد

در غصه‌ی آنم که چه خواهم عذرت   گر چشم تو در ماتم من تر گردد

 

آن روز که روز ابر و باران باشد   شرط است که جمعیت یاران باشد

زانروی که روییار را تازه کند   چون مجمع گل که در بهاران باشد

 

آن روز که عشق با دلم بستیزد   جان پای برهنه از میان بگریزد

دیوانه کسی که عاقلم پندارد   عاقل مردی که او ز من پرهیزد

 

آن روز که کار وصل را ساز آید   وین مرغ از این قفس بپرواز آید

از شه چو صفیر ارجعی باز شود   پروازکنان به دست شه بازآید

 

آن روز که مهرگان گردون زده‌اند   مهر زر عاشقان دگرگون زده‌اند

واقف نشوی به عقل کان چون زده‌اند   کاین زر ز سرای عقل بیرون زده‌اند

 

آن سر که بود بی‌خبر از وی خسبد   آنکس که خبر یافت از او کی خسبد

می‌گوید عشق در دو گوشم همه شب   ای وای بر آن کسی که بی‌وی خسبد

 

آن طرفه جماعتی که جانشان بکشد   وین نادره آب حیوانشان بکشد

گر فاش کنند مردمانشان بکشند   ور عشق نهان کنند آنان بکشند

 

آن عشق که برق و بوش تا فرق رسید   مالم همه خورد و کار با دلق رسید

آبی که از آن دامن خود میچیدم   اکنون جوشیده است و تا حلق رسید

 

آن کان نبات و تنگ شکر نامد   وان آب حیات بحر گوهر نامد

گفتم بروم به عشوه دمها دهمش   چون راست بدیدمش دمم برنامد

 

 

 

بی‌عشق نشاط و طرب افزون نشود   بی‌عشق وجود خوب و موزون نشود

صد قطره ز ابر اگر به دریا بارد   بی‌جنبش عشق در مکنون نشود

 

بیمارم و غم در امتحانم دارد   اما غم او تر و جوانم دارد

این طرفه نگر که هرچه در رنجوری   بیرون ز غمش خورم زیانم دارد

 

بی‌من به زبان من سخن می‌آید   من بی‌خبرم از آنکه می‌فرماید

زهر و شکر آرزوی من می‌آید   ز آینده که داند چه کرا میشاید

 

پیوسته سرت سبز و لبت خندان باد   جان و دل عاشقان ز تو شادان باد

آنکس که ترا بیند و شادی نکند   سر زیر و سیه گلیم و سرگردان باد

 

بی‌یاری تو دل بسوی یار نشد   تا لطف غمت ندیده غمخوار نشد

هرچیز که بسیار شود خار شود   غمهای تو بسیار شد و خوار شد

 

تا با غم عشق تو مرا کار افتاد   بیچاره دلم در غم بسیار افتاد

بسیار فتاده بود اندر غم عشق   اما نه چنین زار که این بار افتاد

 

تا بنده ز خود فانی مطلق نشود   توحید به نزد او محقق نشود

توحید حلول نیست نابودن تست   ورنه به گزاف باطلی حق نشود

 

تا تو بخودی ترا به خود ره ندهد   چون مست شدی ز دیده بیرون نجهند

چون پاک آئی ز هر دو عالم به یقین   آنگه بنشان نفرت انگشت نهند

 

تا در دل من عشق تو اندوخته شد   جز عشق تو هر چه داشتم سوخته شد

عقل و سبق و کتاب بر طاق نهاد   شعر و غزل دوبیتی آموخته شد

 

تا در طلب مات همی کام بود   هر دم که برون ز ما زنی دام بود

آن دل که در او عشق دلارام بود   گر زندگی از جان طلبد خام بود

 

 

روزی که خیال دلستان رقص کند   یک جان چکند که صد جهان رقص کند

هر پرده که میزنند در خانه‌ی دل   مسکنی تن بینوا همان رقص کند

 

روزی که ز کار کمترک می‌آید   در دیده خیال آن بتک می‌آید

از نادره‌گی و از غریبی که ویست   در عین دلست و دل به شک می‌آید

 

روزیکه مرا عشق تو دیوانه کند   دیوانگی کنم که دیو آن نکند

حکم مژه تو آن کند با دل من   کز نوک قلم خواجه‌ی دیوان نکند

 

روزیکه وجودها تولد گیرد   روزیکه عدم جانب اعلا گیرد

تا قبضه‌ی شمشیر که آلاید خون   تا آتش اقبال که بالا گیرد

 

رو نیکی کن که دهر نیکی داند   او نیکی را از نیکوان نستاند

مال از همه ماند و از تو هم خواهد ماند   آن به که بجای مال نیکی ماند

 

زان آب که چرخ از آن بسر می‌گردد   استاره‌ی جانم چو قمر می‌گردد

بحریست محیط و در وی این خلق مقیم   تا کیست کز این بحر گهر میگردد

 

زان مقصد صنع تو یکی نی ببرید   از بهر لب چون شکر خود بگزید

وان نی ز تو از بسکه می لب نوشید   هم بر لب تو مست شد و بخروشید

 

ز اول که مرا عشق نگارم بربود   همسایه‌ی من ز ناله‌ی من نغنود

اکنون کم شد ناله عشقم بفزود   آتش چو هوا گرفت کم گردد دود

 

زلفت چو بر آن لعل شکرخای زند   در بردن جان بندگان رای زند

دست خوش خویش را کس از دست دهد؟   افتاده‌ی خویش را کسی پای زند؟

 

زلف تو به حسن ذوفنونها برزد   در مالش عنبر آستینها برزد

مشگش گفتم از این سخن تاب آورد   درهم شد و خویشتن زمینها برزد

 

 

و هو معکم از او خبر می‌آید   در سینه از این خبر شرر می‌آید

زانی ناخوش که خویش نشناخته‌ای   چون بشناسی دگرچه در می‌آید

 

هان ای دل خسته وقت مرهم آمد   خوش خوش نفسی بزن که آن دم آمد

یاریکه از او کار شود یاران را   در صورت آدمی به عالم آمد

 

هر جا به جهان تخم وفا برکارند   آن تخم ز خرمنگه ما می‌آ رند

هرجا ز طرب ساز نی بردارند   آن شادی ماست آن خود پندارند

 

هر چند دلم رضا او می‌جوید   او از سر شمشیر سخن می‌گوید

خون از سر انگشت فرو می‌چکدش   او دست به خون من چرا می‌شوید

 

هرچیز که بسیار شود خوار شود   گر خوار شود به خانه‌ی پار شود

گر سیر شود از همه بیزار شود   یارش به بهای جان خریدار شود

 

هر دل که بسوی دلربائی نرود   والله که بجز سوی فنائی نرود

ای شاد کبوتری که صید عشق است   چندانکه برانیش بجائی نرود

 

هر روز دلم نو شکری نوش کند   کز ذوق گذشته‌ها فراموش کند

اول باده ز عاشقی نوش کند   آنگاه دهد به ما و مدهوش کند

 

هر شب که دل سپهر گلشن گردد   عالم همه ساکن چو دل من گردد

صد آه برآورم ز آیینه‌ی دل   آیینه‌ی دل ز آه روشن گردد

 

هر شب که ز سودای تو نوبت بزنند   آن شب همه جان شوند هرجا که تنند

در چادر شب چه دختران دارد عشق   گر غم آید سبلت و ریشش بکنند

 

هر عمر که بی‌دیدن اصحاب بود   یا مرگ بود به طبع یا خواب بود

آبی که ترا تیره کند زهر بود   زهری که ترا صاف کند آب بود

 

 

صد بار بگفتمت ز مستان مگریز   جان در کفمان سپار و بستان مگریز

از من بشنو گریز پا سر نبرد   گر جان خواهی ز حلقه‌ی جان مگریز

 

صد بار بگفت یار هرجا مگریز   گر بگریزی بجز سوی ما مگریز

هر گه ز خیال گرگ ترسان گردی   در شهر گریز سوی صحرا مگریز

 

گر بکشندم نگردم از عشق توباز   زیرا که ز چنگ ما برون شد آواز

گویند مرا سرت ببریم به گاز   پیراهن عمر خود چه کوته چه دراز

 

گر در ره عشق او نباشی سرباز   زنهار مکن حدیث عشقی سرباز

گر روشنی میطلبی همچون شمع   پروانه صفت تو خویشتن را در باز

 

گر گوهر طاعتی نسفتم هرگز   ور گرد بدی ز دل نرفتم هرگز

نومید نیم ز بارگاه کرمت   زیرا که ترا دو من نگفتم هرگز

 

مائیم و توئی و خانه خالی برخیز   هنگام ستیز نیست ای جان مستیز

چون آب و شراب با حریفان آمیز   چندانکه رسم بجای کج دار و مریز

 

مائیم و دمی کوته و سودای دراز   در سایه‌ی دل فکنده دو پای دراز

نظاره‌کنان بسوی صحرای دراز   صد روز قیامت است چه جای دراز

 

مائیم و هوای یار مه رو شب و روز   چون ماهی تشنه اندر این جو شب و روز

زین روز شبان کجا برد بو شب و روز   خود در شب وصل عاشقان کو شب و روز

 

مردانه بیا که نیست کار تو مجاز   آغاز بنه ترانه‌ی بی‌آغاز

سبلت میمال خواجه‌ی شهر توئی   آخر به گزاف نیست این ریش دراز

 

معشوقه‌ی ما کران نگیرد هرگز   وین شمع و چراغ ما نمیرد هرگز

هم صورت و هم آینه والله که ویست   این آینه زنگی نپذیرد هرگز

 

 

خندید فرح تا بزنی انگشتک   گردید قدح تا بزنی انگشتک

بنمودت ابروی خود از زیر نقاب   چون قوس قزح تا بزنی انگشتک

 

در بحر صفا گداختم همچو نمک   نه کف و ایمان نه یقین ماند و نه شک

اندر دل من ستاره‌ای شد پیدا   گم گشت در آن ستاره هر هفت فلک

 

آنجا که عنایتست چه صلح و چه جنگ   ور کار تو نیکست چه تسبیح و چه جنگ

وانکس که قبولست چه رومی و چه زنگ   تسلیم و رضا باید ورنه سر و سنگ

 

با همت بازباش و با کبر پلنگ   زیبا بگه شکار و پیروز به جنگ

کم کن بر عندلیب و طاوس درنگ   کانجا همه آفتست و اینجا همه رنگ

 

برزن به سبوی صحبت نادان سنگ   بر دامن زیرکان عالم زن چنگ

با نااهلان مکن تو یک لحظه درنگ   آیینه چو در آب نهی گیرد زنگ

 

چون چنگ خودت بگیرم اندر بر تنگ   وز پرده‌ی عشاق برآرم آهنگ

گر زانکه در آبگینه خواهی زد سنگ   در خدمت تو بیایم اینک من و سنگ

 

می‌گردد این روی جهان رنگ به رنگ   وز پرده همی بیند معشوقه‌ی شنگ

این لرزه‌ی دلها همه از معشوقیست   کز عشق ویست نه فلک چون مادنگ

 

یک چند میان خلق کردیم درنگ   ز ایشان بوفا نه بوی دیدیم نه رنگ

آن به که نهان شویم از دیده‌ی خلق   چون آب در آهن و چو آتش در سنگ

 

آنکس که ترا دید و نخندید چو گل   از جان و خرد تهیست مانند دهل

گبر ابدی باشد کو شاد نشد   از دعوت ذوالجلال و دیدار رسل

 

آن می که گشود مرغ جانرا پر و بال   دلرها برهانید ز سیری و ملال

ساقی عشق است و عاشقان مالامال   از عشق پذیرفته و بر ماست حلال

 

 

 

ما عاشق خود را به عدو بسپاریم   هم منبل و هم خونی و هم عیاریم

ما را تو به شحنه ده که ما طراریم   تو حیله‌ی ما مخور که ما مکاریم

 

ما کار و دکان و پیشه را سوخته‌ایم   شعر و غزل و دو بیتی آموخته‌ایم

در عشق که او جان و دل و دیده‌ی ماست   جان و دل و دیده هر سه بردوخته‌ایم

 

ما مذهب چشم شوخ مستش داریم   کیش سر زلف بت‌پرستش داریم

گویند جز این هر دو بود دین درست   از دین درست ما شکستش داریم

 

مانند قلم سپید کار سیهم   گر همچو قلم سرم بری سر ننهم

چون سر خواهم به ترک سر خواهم گفت   چون با سر خود ز سر او شرح دهم

 

ماهی فارغ ز چارده می‌بینم   بی‌چشم بسوی ماه ره می‌بینم

گفتی که از او همه جهان آب شده است   آوخ که در این آب چه مه می‌بینیم

 

مائیم که از باده‌ی بی‌جام خوشیم   هر صبح منوریم و هر شام خوشیم

گویند سرانجام ندارید شما   مائیم که بی‌هیچ سرانجام خوشیم

 

مائیم که پوستین بگازر دادیم   وز دادن پوستین بگازر شادیم

در بحر غمی که ساحل و قعرش نیست   نظاره‌گر آمدیم و پست افتادیم

 

مائیم که بی‌قماش و بی‌سیم خوشیم   در رنج مرفهیم و در بیم خوشیم

تا دور ابد از می تسلیم خوشیم   تا ظن نبری که ما چو تونیم خوشیم

 

مائیم که تا مهر تو آموخته‌ایم   چشم از همه خوبان جهان دوخته‌ایم

هر شعله کز آتش زنه‌ی عشق جهد   در ما گیرد از آنکه ما سوخته‌ایم

 

مائیم که دل ز جسم و جوهر کندیم   مهر از فلک و جهان اغبر کندیم

از کبر جهان سبال خود میمالید   از دولت دل سبلت او را کندیم

 

با دل گفتم اگر بود جای سخن   با دوست غمم بگو در اثنای سخن

دل گفت به گاه وصل با یار مرا   نبود ز نظاره هیچ پروای سخن

 

با دل گفتم عشق تو آغاز مکن   بازم در صد محنت و غم باز مکن

دل تیره‌گیی کرد و بگفت ای سره مرد   معشوق شگرفست برو ناز مکن

 

باغست و بهار و سر و عالی ای جان   ما می نرویم از این حوالی ای جان

بگشای نقاب و در فروبند کنون   مائیم و توئی و خانه خالی ای جان

 

بیدل من و بیدل تو و بیدل تو و من   سرمست همی شدیم روزی به چمن

عمریست که من در آرزوی آنم   کان عهد به یادآوری ای عهد شکن

 

با هر دو جهان چو رنگ باید بودن   بیزار ز لعل و سنگ باید بودن

مردانه و مرد رنگ باید بودن   ور نی به هزار ننگ باید بودن

 

بر خسته دلان راه ملامت میزن   هردم زخمی فزون ز طاقت میزن

آتش میزن به هر نفس در جانی   واندر همه دم دم فراغت میزن

 

بر گرد جهان این دل آواره‌ی من   بسیار سفر کرد پی چاره‌ی من

وان آب حیات خوش و خوشخواره‌ی من   جوشید و برآمد ز دل خاره‌ی من

 

بر گردن ما بهانه‌ای خواهی بستن   وز دام و دوال ما نخواهی رستن

بالا نگران شدی که بیگانه شده است   دف را بمیفشان که نخواهی رفتن

 

بسیار علاقه‌ها بباید ای جان   تا مسکن و خانه‌ها شود آبادان

ای بلغاری تو خانه کن در بلغار   وی تازی گو برو سوی عبادان

 

پالوده شوی در طلب پالودن   فرسوده شوید در هوس فرسودن

تا لذت پالودنتان شرح دهد   ور نیست چگونه هست خواهد بودن

 

 

ای عارف گوینده نوائی برگو   یا قول درست یا خطائی برگو

درهای گلستان و چمن را بگشای   چون بلبل مست ز آشنائی برگو

 

ای عشرت نزدیک ز ما دور مشو   وز مجلس ما ملول و مهجور مشو

انگور عدم بدی شرابت کردند   واپس مرو ای شراب انگور مشو

 

ای ماه چو ابر بس گرستم بی‌تو   در مه به نشاط ننگریستم بی‌تو

برخاستم از جان تو نشستم بی‌تو   وز شرم به مردم چو نرستم بی‌تو

 

ای مشفق فرزند دو بیتی می‌گو   هردم جهت پند دو بیتی می‌گو

در فرقت و پیوند دو بیتی می‌گو   در عین غزل چند دو بیتی می‌گو

 

با تست مراد از چه روی هر سو تو   او تست ولی باو می‌گو تو

اوئی و توئی ز احولی مخیزد   چون دیده شود راست تو اوئی او تو

 

با نامحرم حدیث اسرار مگو   با مردودان حکایت از یار مگو

با مردم اغیار جز اغیار مگو   با اشتر خار خوار جز خار مگو

 

بر آتش چو دیک تو خود را میجو   می‌جوش تو خودبخود مرو بر هر سو

مقصود تو گوهر است بشتاب و بجو   زو جوش کنی کن بسوی گوهر زو

 

بر تخته‌ی دل که من نگهبانم و تو   خطی بنوشته‌ای که خوانم و تو

گفتیکه بگویمت چو من مانم و تو   این نیز از آنهاست که من دانم و تو

 

ترکی که دلم شاد کند خنده‌ی او   دارد به غمم زلف پراکنده‌ی او

بستد ز من او خطی به آزادی خویش   آورد خطی که من شدم بنده‌ی او

 

چون پاک شد از رنگ خودی سینه‌ی تو   خودبین گردی ز یار دیرینه‌ی تو

بی‌آینه روی خویش نتوان دیدن   در یاد نگر که اوست آئینه تو

 

 

از سایه‌ی عاشقان اگر دور شوی   بر تو زند آفتاب و رنجور شوی

پیش و پس عاشقان چو سایه میدر   تا چون مه و آفتاب پرنور شوی

 

از شادی تو پر است شهر و وادی   از روی زمین و آسمان را شادی

کس را گله‌ای نیست ز تو جز غم را   کز غم همه را بداده‌ای آزادی

 

از عشق ازل ترانه‌گویان گشتی   وز حیرت عشق گول و نادان گشتی

از بسکه به مردی ز غمش جان بردی   وز بسکه بگفتی غم آن آن گشتی

 

از عشق تو هر طرف یکی شبخیزی   شب کشته ز زلفین تو عنبر بیزی

نقاش ازل نقش کند هر طرفی   از بهر قرار دل من تبریزی

 

از گل قفس هدهد جانها تو کنی   از خاک سیه شکرفشانها تو کنی

آن را که تو سرمه‌اش کشیدی او داند   کاینها ز تو آید و چنانها تو کنی

 

از کم خوردن زیرک و هشیار شوی   وز پرخوردن ابله و بیکار شوی

پرخواری تو جمله ز پرخواری تست   کم‌خوار شوی اگر تو کم‌خوار شوی

 

استاد مرا بگفتم اندر مستی   کگاهم کن ز نیستی و هستی

او داد مرا جواب و گفتا که برو   گر رنج ز خلق دور داری رستی

 

اسرار شنو ز طوطی ربانی   طوطی بچه‌ای زبان طوطی دانی

در مرغ و قفس خیره چرا میمانی   بشکن قفس ای مرغ کز آن مرغانی

 

افتاد مرا با لب او گفتاری   گفتم که ز من سیر شدی گفت آری

گفتا بده آن چیز که جیم اول اوست   گفتم دومش چیست بگو گفت آری

 

امروز مرا سخت پریشان کردی   پوشیده‌ی خویش را تو عریان کردی

من دوش حریف تو نگشتم از خواب   خوردی و نصیب بنده پنهان کردی

 

 

 

لطفی که مرا شبانه اندوخته‌ای   امروز چو زلف خود پس انداخته‌ای

چشم توز می مست و من از چشم تو مست   زان مست بدین مست نپرداخته‌ای

 

با من ترش است روی یار قدری   شیرین‌تر از این ترش ندیدم شکری

بیزار شود شکر ز شیرینی خویش   گر زان شکر ترش بیابد خبری

 

با نااهلان اگر چو جانی باشی   ما را چه زیان تو در زیانی باشی

گیرم که تو معشوق جهانی باشی   آری باشی، ولی زمانی باشی

 

با یار به گلزار شدم رهگذری   بر گل نظری فکندم از بی‌خبری

دلدار به من گفت که شرمت بادا   رخسار من اینجا و تو بر گل نگری

 

بد می‌کنی و نیک طمع می‌داری   هم بد باشد سزای بدکرداری

با اینکه خداوند کریم و است و رحیم   گندم ندهد بار چو جو می‌کاری

 

پران باشی چو در صف یارانی   پری باشی سقط چو بی ایشانی

تا پرانی تو حاکمی بر سر آن   چون پر گشتی ز باد سرگردانی

 

برخیز و به نزد آن نکونام درآی   در صحبت آن یار دلارام درآی

زین دام برون جه و در آن دام درآی   از در اگرت براند از بام درآی

 

بر ظلمت شب خیمه‌ی مهتاب زدی   می‌خفت خرد بر رخ او آب زدی

دادی همه را به وعده خواب خرگوشی   وز تیغ فراق گردن خواب زدی

 

بر کار گذشته بین که حسرت نخوری   صوفی باشی و نام ماضی نبری

ابن‌الوقتی، جوانی و وقت بری   تا فوت نگردد این دم ما حضری

 

بر گلشن یارم گذرت بایستی   بر چهره‌ی او یک نظرت بایستی

در بی‌خبری گوی ز میدان بردی   از بی‌خبریها خبرت بایستی

 

گر آنکه امین و محرم این رازی   در بازی بیدلان مکن طنازی

بازیست ولیک آتش راستیش   بس عاشق را که کشت بازی بازی

 

گر بگریزی چو آهوان بگریزی   ور بستیزی چون آهنان بستیزی

زان شاخ گلی که ما درآویخته‌ایم   ای مرغک زیرک به دو پا آویزی

 

گر تو نکنی سلام ما را در پی   چون جمله نشاطی و سلامی چون می

چوپان جهانی و امان جانها   دفع گرگی گر نکنی هی هی هی

 

گر خار بدین دیده‌ی چون جوی زنی   ور تیر جفا بر دل چون موی زنی

من دست ز دامن تو کوته نکنم   گر همچو دفم هزار بر روی زنی

 

گر خوب نیم خوب پرستم باری   ور باده نیم ز باده مستم باری

گر نیستم از اهل مناجات رواست   از اهل خرابات تو هستم باری

 

گر داد کنی درخور خود داد کنی   بیچاره کسی را که تواش یاد کنی

گفتی تو که بسیار بیادت کردم   من میدانم که چون مرا یاد کنی

 

گر درد دلم به نقش پیدا بودی   هر ذره ز غم سیاه سیما بودی

ور راه به سوی گوهر ما بودی   هر قطره ز جوش همچو دریا بودی

 

گر سوزش سینه را به کس می‌داری   وز مهر ضمیر پر هوس می‌داری

باید که چو ناله‌ی تو آرام دلست   آن ناله قرین هر نفس می‌داری

 

گر صید خدا شوی ز غم رسته شوی   ور در صفت خویش روی بسته شوی

میدان که وجود تو حجاب ره تست   با خود منشین که هر زمان خسته شوی

 

گر عاشق روی قیصر روم شوی   امید بود که حی قیوم شوی

از هجر مگو به پیش سلطان وصال   میترس کزین حدیث محروم شوی