هر یکی از ما مسیح عالمی است

هم روت خوش هم خوت خوش هم پیچ زلف و هم قفا

هم شیوه خوش هم میوه خوش هم لطف تو خوش هم جفا

ای صورت عشق ابد وی حسن تو بیرون ز حد

هم شیوه خوش هم میوه خوش هم لطف تو خوش هم جفا

ای صورت عشق ابد وی حسن تو بیرون ز حد

ای ماه روی سروقد ای جان‌فزای دلگشا

ای جان باغ و یاسمین ای شمع افلاک و زمین

ای مستغاث العاشقین ای شهسوار هل اتی

ای خوان لطف انداخته و با لیمان ساخته

طوطی و کبک و فاخته گفته ترا خطبه‌ی ثنا

ای دیده‌ی خوبان چین در روی تو نادیده چین

دامن ز گولان در مچین مخراش رخسار رضا

ای خسروان درویش تو سرها نهاده پیش تو

جمله ثنا اندیش تو ای تو ثناها را سزا

ای صبر بخش زاهدان اخلاص بخش عابدان

وی گلستان عارفان در وقت بسط و التقا

با عاشقانم جفت من امشب نخواهم خفت من

خواهم دعا کردن ترا ای دوست تا وقت دعا

دارم رفیقان از برون دارم حریفان درون

در خانه جوقی دلبران بر صفه اخوان صفا

ای رونق باغ و چمن ای ساقی سرو و سمن

شیرین شدست از تو دهن ترجیع خواهم گفت من

 

تنها به سیران می‌روی یا پیش مستان می‌روی

یا سوی جانان می‌روی باری خرامان می‌روی

در پیش چوگان قدرگویی شدم بی‌پا و سر

برگیر و با خویشم ببر گر سوی میدان می‌روی

از شمس تنگ آید ترا مه تیره رنگ آید ترا

افلاک تنگ آید ترا گر بهر جولان می‌روی

بس نادره یار آمدی بس خواب دلدار آمدی

بس دیر و دشوار آمدی بس زود و آسان می‌روی

ای دلبر خورشیدرو وی عیسی بیمارجو

ای شاد آن قومی که تو در کوی ایشان می‌روی

تو سر به سر جانی مگر یا خضر دورانی مگر

یا آب حیوانی مگر کز خلق پنهان می‌روی

ای قبله‌ی اندیشها شیر خدا در بیشها

ای رهنمای پیشها چون عقل در جان می‌روی

گه جام هش را می‌برد پرده‌ی حیا برمی‌درد

گه روح را گوید خرد: چون سوی هجران می‌روی

هجران چه هرجا که تو گردی برای جست‌وجو

چون ابر با چشمان تر با ماه تابان می‌روی

ای نور هر عقل و بصر روشنتر از شمس و قمر

ترجیع سوم را نگر نیکو برو افگن نظر

 

 

 

ماه رمضان آمد ای یار قمر سیما

بربند سر سفره بگشای ره بالا

ای یاوه‌ی هر جایی وقتست که بازآیی

بنگر سوی حلوایی تا کی طلبی حلوا

یک دیدن حلوایی زانسان کندت شیرین

که شهد ترا گوید: « خاک توم ای مولا »

مرغت ز خور و هیضه مانده‌ست در این بیضه

بیرون شو ازین بیضه تا باز شود پرها

بر یاد لب دلبر خشکست لب مهتر

خوش با شکم خالی می‌نالد چون سرنا

خالی شو و خالی به لب بر لب نابی نه

چون نی زدمش پر شو وانگاه شکر می‌خا

بادی که زند بر نی قندست درو مضمر

وان مریم نی زان دم حامل شده حلویا

گر توبه ز نان کردی آخر چه زیان کردی

کو سفره‌ی نان‌افزا کو دلبر جان افزا

از درد به صاف آییم وز صاف به قاف آییم

کز قاف صیام ای جان عصفور شود عنقا

صفرای صیام ارچه سودای سر افزاید

لیکن ز چنین سودا یابند ید بیضا

هر سال نه جوها را می پاک کند از گل

تا آب روان گردد تا کشت شود خضرا

بر جوی کنان تو هم ایثار کن این نان را

تا آب حیات آید تا زنده شود اجزا

سرنامه‌ی تو ماها هفتاد و دو دفتر شد

وان زهره‌ی حاسد را هفتاد و دو دف تر شد

ای مستمع این دم را غریدن سیلی دان

می‌غرد و می‌خواند جان را بسوی دریا

 

بستیم در دوزخ یعنی طمع خوردن

بگشای در جنت یعنی که دل روشن

بس خدمت خیر کردی بس کاه و جوش بردی

در خدمت عیسی هم باید مددی کردن

گر خر نبدی آخر کی مسکن ما بودی

گردون کشدی ما را بر دیده و بر گردون

آن گنده بغل ما را سر زیر بغل دارد

کینه بکشیم آخر زان کوردل کودن

تا سفره و نان بینی کی جان و جهان بینی

رو جان و جهان را جو ای جان و جهان من

اینها همه رفت ای جان بنگر سوی محتاجان

بی‌برگ شدیم آخر چون گل زدی و بهمن

 

 

 

حد و اندازه ندارد نالها و آه را

چون نماید یوسف من از زنخ آن چاه را

راه هستی کس نبردی گرنه نور روی او

روشن و پیدا نکردی همچو روز آن راه را

چون مه ما را نباشد در دو عالم شبه و مثل

خاک بر فرق مشبه باد مر اشباه را

عشق او جاهم بس است در هر دو عالم پس دلم

می‌بروبد از سرای وهم خود هم جاه را

ماه اگر سجده نیارد پیش روی آن مهم

رو سیاه هر دو عالم دان تو روی ماه را

هیچ کس با صد بصیرت ذره‌ی نشناسدش

گرچه پیش شه نشیند چون نیابد شاه را

مر شقاوتهای دایم را درونم عاشقست

چون بدان میلست آن جان پرورد اخ واه را

بندگان بسیار آیند و روند بر درگهش

لیک آستان درش لازم بود درگاه را

آستانش چشم من شد جان من چون کاه گشت

کهربای عشقش رباید هر زمان آن کاه را

ای خداوند شمس دین ناگاه بخرام از سوی

کین دلم در خواب می‌بیند چنان ناگاه را

گشته من زیر و زبر از صرصر هجران تو

تا ببینم روی تو بدتر شوم پیچان شوم

 

درنگر اندر رخ من تا ببینی خویش را

درنگر رخسار این دیوانه‌ی بی‌خویش را

عشق من خالی و باقی را به زیر خاک کرد

آن گذشته یاد نارد ننگرد مر پیش را

تا ز موی او در آویزان شدست این جان من

فرق نکند این دل من نوش را و نیش را

ریش دلهای همه صحت پذیرد در نشان

گر ببیند ریش ایشان دولت این ریش را

صدقه کن وصل دلارام جهان امروز خود

آنچنان صدقات اولیتر چنین درویش را

گر نبیند روش ترسا بر درد زنار را

ور مسلمان بیندش آتش زند مر کیش را

وهم کی دارد ازان سوی جهان زو آگهی

کز تفکر جان بسوزد عقل دوراندیش را

گر گذر دارد ز لطفش سوی قهرستانها

پرشکر گردد دهان مر ترکش و ترکیش را

گر تو این معشوقه را با پیرهن گیری کنار

بی‌کنایت گو لقب تو آن رئیسی پیش را

 

 

ای دریغا که شب آمد همه گشتیم جدا

خنک آن را که به شب یار و رفیقست خدا

همه خفتند و فتادند به یک‌سو چو جماد

تو نخسپی هله ای شاه جهان مونس ما

هین مخسپید که شب شاه جهان بزم نهاد

می‌کشد تا به سحرگاه شما را که صلا

بر جهنده شده هر خفته ز جذب کرمش

چون گلستان ز صبا و بچه از ذوق صبا

شب نخوردی به سحر اشکم او پر بودی

مصطفی را و بگفتی که شدم ضیف رضا

کرده آماس ز استادن شب پای رسول

تا قبا چاک زدند از سهرش اهل قبا

نی که مستقبل و ماضی گنهت مغفورست

گفت کین جوشش عشق است نه از خوف و رجا

باد روحست که این خاک بدن را برداشت

خاک افتاد به شب چون شد ازو باد جدا

با ازین خاک به شب نیز نمی‌دارد دست

عشقها دارد با خاک من این باد هوا

بی‌ثباتست یقین باد وفایش نبود

بی‌وفا را کند این عشق همه کان وفا

آن صفت کش طلبی سر به تکبر بکشد

عشق آرد بدمی در طلب و طال بقا

عشق را در ملکوت دو جهان توقیعست

شرح آن می نکنم زانک گه ترجیعست

 

آدمی جوید پیوسته کش و پر هنری

عشق آید دهدش مستی و زیر و زبری

دل چون سنگ در آنست که گوهر گردد

عشق فارغ کندش از گهر و بی‌گهری

حرص خواهد که بشاهان کرم دربافد

لولیان چو ببیند شود او هم سفری

لولیانند درین شهر که دلها دزدند

چشم ازین خلق ببندی چو دریشان نگری

چشم مستش چو کند قصد شکار دل تو

دل نگه داری و سودت نکند چاره‌گری

عاشقانند ترا در کنف غیب نهان

گر تو، بینی نکنی، از غمشان بوی بری

آب خوش را چه خبر از حسرات تشنه

یوسفان را چه خبر از نمک و خوش پسری

سر و سرور چو که با تست چه سرگردانی

جان اندیشه چو با تست چه اندیشه دری

 

 

آنچ دیدی تو ز درد دلم افزود بیا

ای صنم زود بیا زود بیا زود بیا

سود و سرمایه‌ی من گر رود باکی نیست

ای تو عمر من و سرمایه‌ی هر سود بیا

مونس جان و دلم بی‌رخ تو صبری بود

آتشت صبر و قرارم همه بربود بیا

غرض از هجر گرت شادی دشمن بودست

دشمنم شاد شد و سخت بیاسود بیا

گوهر هردو جهان! گرچه چنین سنگ دلی

آب رحمت ز دل سنگ چو بگشود بیا

نالهای دل و جان را جز تو محرم نیست

ای دلم چون که و که را تو چو داود بیا

شمس تبریز! مگو هجر قضای ازلست

کانچ خواهی تو قضا نیز همان بود بیا

شمس تبریز! که جان طال بقای تو زند

ماه دراعه‌ی خود چاک برای تو زند

 

رحم عشق چو ویی را نبود هیچ رفو

صبر کن هیچ مگو هیچ مگو هیچ مگو

طلب خانه وی کن که همه عشق دروست

می‌دو امروز برین دربدر و کوی به کو

ای بسا شیر که آموختیش بز بازی

سوی بازار که برجه هله زیرک هله زو

آب خوبی همه در جوی تو آنگه گویی

 

سیاهی غم ار شاد شوم معذورم

که ببردست از آن زلف سیه یک سر مو

روبرو می‌نگرم وقت ملامت بعذول

که دران خال نگر یک نظر ای جان عمو

شمس تبریز! چو در جوی تو غوطی خوردم

جامه گم کردم و خود نیست نشان از لب جو

شمس تبریز که زو جان و جهان شادانست

آنک دارد طرفی از غم او شاد آنست

 

ز اول روز که مخموری مستان باشد

ساغر عشق مرا بر سر دستان باشد

از پگه پیش رخ خوب تو رقاص شدیم

این چنین عادت خورشید پرستان باشد

لولی دیده بران زلف رسن می‌بازد

زانک جانبازی ازان روی بس آسان باشد

شکر تو من ز چه رو از بن دندان نکنم

کز لب تو شکرم در بن دندان باشد

 

 

ای ساقیان مشفق سودا فزود سودا

این زرد چهرگان را حمرا دهید حمرا

ای میر ساقیانم ای دستگیر

جانم   هنگام کار آمد مردانه باش مولا

ای عقل و روح مستت آن چیست در دو دستت

پیش‌آر و در میان نه، پنهان مدار جانا

ای چرخ بی‌قرارت وی عقل در خمارت

بگشا دمی کنارت صفرام کرد صفرا

ای خواجه‌ی فتوت دیباجه‌ی نبوت

وی خسرو مروت پنهان منوش حلوا

خلوت ز ما گزیدی آیینه‌ی خریدی

تا جز تو کس نبیند آن چهره‌های زیبا

در هر مقام و مسکن مهر تو ساخت روزن

کز تو شوند روشن ای آفتاب سیما

این را اگر ننوشی در مرحمت نکوشی

ترجیع هدیه آرم باشد کزان بجوشی

 

ای نور چشم و دلها چون چشم پیشوایی

وی جان بیازموده کورا تو جانفزایی

هرجا که روی آورد جان روی در تو دارد

گرچه که می نداند ای جان که تو کجایی

هر جانبی که هستی در دعوت الستی

مستی دهی و هستی در جود و در عطایی

در دلنهی امانی هر سوش می‌کشانی

گه سوی بستگیها گه سوی دل گشایی

در کوی مستفیدی مرده‌ست ناامیدی

کاندر پناه کهفت سگ کرد اولیایی

هر کان طرف شتابد ماهت برو بتابد

هم ملک غیب یابد هم عقل مرتضایی

او را کسی چه گوید کو مستمند جوید

دامن پر از زر آید کدیه کند گدایی

هین شاخ و بیخ این را نوعی دگر بیان کن

این بحر بی‌نشان را مینا کن نشان کن

 

گم می‌شود دل من چون شرح یار گویم

چون گم شوم ز خود من او را چگونه جویم

نه گویم و نه جویم محکوم دست اویم

ساقی ویست و باقی من جام یا کدویم

از تو شوم حریری گر خار و خارپشتم

یکتا شوم درین ره گر خود هزار تویم

روحی شوم چو عیسی گر یابم از تو بوسی

جان را دهم چو موسی گر سیب تو ببویم

 

 

 

مستی و عاشقی و جوانی و یار ما

نوروز و نوبهار و حمل می‌زند صلا

هرگز ندیده چشم جهان این چنین بهار

می‌روید از زمین و ز کهسار کیمیا

پهلوی هر درخت یکی حور نیکبخت

دزدیده می‌نماید اگر محرمی لقا

اشکوفه می‌خورد ز می روح طاس طاس

بنگر بسوی او که صلا می‌زند ترا

می خوردنش ندیدی اشکوفه‌اش ببین

شاباش ای شکوفه و ای باده مرحبا

سوسن به غنچه گوید: «برجه چه خفته‌ی

شمعست و شاهدست و شرابست و فتنها »

ریحان و لالها بگرفته پیالها

از کیست این عطا ز کی باشد جز از خدا

جز حق همه گدا و حزینند و رو ترش

عباس دبس در سر و بیرون چو اغنیا

کد کردن از گدا نبود شرط عاقلی

یک جرعه می‌بدیش بدی مست همچو ما

سنبل به گوش گل پنهان شکر کرد و گفت:

« هرگز مباد سایه‌ی یزدان ز ما جدا

ما خرقها همه بفکندیم پارسال

جانها دریغ نیست چه جای دو سه قبا »

ای آنک کهنه دادی نک تازه باز گیر

کوری هر بخیل بداندیش ژاژخا

هر شه عمامه بخشد وین شاه عقل و سر

جانهاست بی‌شمار مر این شاه را عطا

ای گلستان خندان رو شکر ابر کن

ترجیع باز گوید باقیش، صبر کن

 

ای صد هزار رحمت نو ز آسمان داد

هر لحظه بی‌دریغ بران روی خوب باد

آن رو که روی خوبان پرده و نقاب اوست

جمله فنا شوند چو آن رو کند گشاد

زهره چه رو نماید در فر آفتاب

پشه چه حمله آرد در پیش تندباد

ای شاد آن بهار که در وی نسیم تست

وی شاد آن مرید که باشی توش مراد

از عشق پیش دوست ببستم دمی کمر

آورد تاج زرین بر فرق من نهاد

آنکو برهنه گشت و به بحر تو غوطه خورد

چون پاک دل نباشد و پاکیزه اعتقاد

 

 

بلبل سرمست برای خدا

مجلس گل بین و به منبر برآ

هین به غنیمت شمر این روز چند

زانک ندارد گل رعنا وفا

ای دم تو قوت عروسان باغ

فصل بهارست بزن الصلا

جان من و جان ترا پیش ازین

سابقه‌ی بود که گشت آشنا

الفت امروز ازان سابقه‌ست

گرچه فراموش شد آنها ترا

سیر ببینیم رخ همدگر

ناشده ما از رخ و از تن جدا

تا بشناسیم دران حشر نو

چونک چنین بوقلمونیم ما

صورت یوسف به یکی جرم شد

صورت گرگی بر اهل هوا

از غرضی چون پنهان شد ز چشم

صورت آن خسرو شیرین لقا

پس چو مبدل شود آن صورتش

چونش شناسی تو بدین چشمها

یارب بنماش چنانک ویست

از حق درخواست چنین مصطفا

خیز به ترجیع بگو باقیش

نیک نشانش کن و خطی بکش

 

ای رخ تو حسرت ماه و پری

پر بگشادی به کجا می‌پری

هین گروی ده سره آنگه برو

رفتن تو نیست ز ما سرسری

زنده جهان ز آب حیات توست

مست قروی تو دل لاغری

خود چه بود خاک که در چرخ تست

این فلک روشن نیلوفری

زین بگذشتم به خدا راست گو

رخت ازین خانه کجا می‌بری

در دو جهان کار تو داری و بس

راست بگو تا بچه کار اندری

ور بنگویی تو گواهی دهد

چشم تو آن فتنه گر عبهری

جان چو دریای تو تنگ آمدست

زین وطن مختصر ششدری

 

 

باز این دل سرمستم دیوانه‌ی آن بندست

دیوانه کسی باشد، کو بی‌دل و پیوندست

سرمست کسی باشد، کو خود خبرش نبود

عارف دل ما باشد، کوبی عدد و چندست

در حلقه‌ی آن سلطان، در حلقه نگینم من

ای کوزه بمن بنگر، من وردم و شه قندست

نه از خاکم و نه از بادم، نه از آتش و نه از آبم

آن چیز شدم کلی، کو بر همه سوگندست

من عیسی آن ماهم، کز چرخ گذر کردم

من موسی سرمستم،کالله درین ژنده‌ست

دیوانه و سرمستم، هم جام تن اشکستم

من پند بنپذیرم، چه جای مرا پندست؟

من صوفی چرا باشم؟ چون رند خراباتم

من جام چرا نوشم؟ با جام که خرسندست؟

من قطره چرا باشم؟ چون غرق در آن بحرم

من مرده چرا باشم؟ چون جان ودلم زندست

تن خفت درین گلخن جان رفت دران گلشن

من بودم و بی‌جایی، وین نای که نالندست

از خویش حذر کردم، وز دور قمر جستم

بر عرش سفر کردم، شکلی عجبی بستم

 

بازآمدم از سلطان با طبل و علم

، فرمان   سرمست و غزل‌گویان، اسرار ازل جویان

باز این دل دیوانه زنجیر همی برد

چون برق همی رخشد، مانند اسد غران

چون تیر همی برد از قوس تنم، جانم

چون ماه دلم تابان، از کنگره‌ی میزان

جان یوسف کنعانست، افتاده به چاه تن

دل بلبل بستانست، افتاده درین ویران

می‌افتم و می‌خیزم چون یاسمن از مستی

می‌غلطم در میدان چون گوی از آن چوگان

سلطان سلاطینم، هم آنم و هم اینم

من خازن سلطانم، پر گوهرم و مرجان

پهلوی شهنشاهم، هم بنده و هم شاهم

جبریل کجا گنجد آنجا که من و یزدان؟!

تو حلق همی دری از خوردن خون خلق

ور دلق همی پوشی، مانند سگ عریان

در آخر آن گاوان، آخر چه کنی مسکن؟!

مسکین شو و قربان شو، در طوی چنان خاقان

احمد چو مرا بیند، رخ زرد چنین سرمست

او دست مرا بوسد، من پا ای ورا پیوست

 

 

 

هست کسی کو چو من اشکار نیست

هست کسی کو تلف یار نیست؟

هست سری کو چو سرم مست نیست؟

هست دلی کو چو دلم زار نیست؟

مختلف آمد همه کار جهان

لیک همه جز که یکی کار نیست

غرقه‌ی دل دان و طلب کار دل

آنک گله کرد که دلدار نیست

گرد جهان جستم اغیار من

گشت یقینم که کس اغیار نیست

مشتریان جمله یکی مشتریست

جز که یکی رسته‌ی بازار نیست

ماهیت گلشن آنکس که دید

کشف شد او را که یکی خار نیست

خنب ز یخ بود و درو کردم آب

شد همه آب و زخم آثار نیست

جمله جهان لایتجزی بدست

چنگ جهان را جز یک تار نیست

وسوسه‌ی این عدد و این خلاف

جز که فریبنده و غرار نیست

هست درین گفت تناقض ولیک

از طرف دیده و دیدار نیست

نقطه دل بی‌عدد و گردش است

گفت زبان جز تک پرگار نیست

طاقت و بی‌طاقتی آمد یکی

پیش مرا طاقت گفتار نیست

مست شدی سر بنه اینجا، مرو

زانکه گلست و ره هموار نیست

مست دگر از تو بدزدد کمر

جز تو مپندار که طرار نیست

چونک ز مطلوب رسیدست برات

گشت نهان از نظر تو صفات

 

بار دگر یوسف خوبان رسید

سلسله‌ی صد چو زلیخا کشید

جامه درد ماه ازین دستگاه

نعره زند چرخ که هل من مزید

جمله‌ی دنیا نمکستان شدست

تا که یکی گردد پاک و پلید

بار دگر عقل قلمها شکست

بار دگر عشق گریبان درید

 

 

بیا، که باز جانها را شهنشه باز می‌خواند

بیا، که گله را چوپان بسوی دشت می‌راند

بهارست و همه ترکان بسوی پیله رو کرده

که وقت آمد که از قشلق بییلا رخت گرداند

مده مر گوسفندان را گیاه و برگ پارینه

که باغ وبیشه می‌خندد، که برگ تازه افشاند

بیایید ای درختانی که دیتان حلها بستد

بهار عدل بازآمد، کزو انصاف بستاند

صلا زد هدهد و قمری که خندان شود دگر مگری

که بازآمد سلیمانی که موری را نرنجاند

صلا زد نادی دولت که عالم گشت چون جنت

بیا، کین شکل و این صورت به لطف یار می‌ماند

دم سرد زمستانی سرشک ابر نیسانی

پی این بود، می‌دانی، که عالم را بخنداند

قماشه سوی بستان بر، که گل خندید و نیلوفر

بود کانجا بود دلبر، سعادت را کی می‌داند؟!

یقین آنجاست آن جانان، امیر چشمه‌ی حیوان

که باغ مرده شد زنده، و جان بخشیدن او تاند

چو اندر گلستان آید، گل و گلبن سجود آرد

چو در شکرستان آید، قصب بر قند پیچاند

درختان همچو یعقوبان، بدیده یوسف خود را

که هر مهجور را آخر ز هجران صبر برهاند

بهار آمد بهار آمد، بهاریات باید گفت

بکن ترجیع، تا گویم: « شکوفه از کجا بشکفت »

 

بهارست آن بهارست آن، و یا روی نگارست آن

درخت از باد می‌رقصد کچون من بی‌قرارست آن

زهی جمع پری زادان، زهی گلزار آبادان

چنین خندان چنین شادان، ز لطف کردگارست آن

عجب باغ ضمیرست آن، مزاج شهد و شیرست آن

و یا در مغز هر نغزی، شراب بی‌خمارست آن

نهان سر در گریبانی، دهان غنچه خندانی

چرا پنهان همی خندد؟ مگر از بیم خارست آن

همه تن دیده شد نرگس، دهان سوسنست اخرس

که خامش کن، ز گفتن بس! که وقت اعتبارست آن

بکه بر لاله چون مجنون، جگر سوزیده دل پرخون

ز عشق دلبر موزون، که چون گل خوش عذارست آن

بخوری می‌کند ریحان، که هنگام وصال آمد

چناران دست بگشاده، که هنگام کنارست آن

حقایق جان عشق آمد، که دریا را درآشامد

که استسقای حق دارد، که تشنه شهریارشت آن

 

زان باده‌ی صوفی بود از جام، مجرد

کز غایت مستی ز کفش جام بیفتد

در حالت مستی چو دل و هوش نگنجید

پس نیست عجیب گر قدح و جام نگنجد

اول سبقت بود « الف هیچ ندارد »

زان پیش رو افتاد و سپهدار و مید

« حی » نیز اگر هیچ ندارد، چو الف نیز

در صورت جیم آمد، و جیمست مقید

میم از الف و هاست مرکب بنبشتن

ترکیب بود علت بر هستی مفرد

پس بزم رسول آمد بی‌ساغر و بی‌جام

تا جمع به خود باشد هستی محمد

بام فلک از استن و دیوار چو تنهاست

هر بام درافتاده و آن بام مشبد

بالاتر ازین چرخ کهن عالم لطفیست

کارواح در آ، ناحیه مانند، مجدد

عریان شده‌ی بر لب این جوی، پی غسل

نی جوی نماید به نظر صرح ممرد

آن دیو و پری ساخته از پی تغلیط

تا شیشه نماید به نظر آب مسرد

از مکر گریزان شو و در وکر رضا رو

تا زنده شوی فارغ از انفاس معدد

ترجیع کنم خواجه، که این قافیه تنگست

نی، خود نزنم دم، که دم ما همه ننگست

 

من دم نزنم، لیک دم نحن نفحنا

در من بدمد، ناله رسد تا به ثریا

این نای تنم را چو ببرید و تراشید

از سوی نیستان عدم عز تعالا

دل یکسر نی بود و دهان یکسر دیگر

آن سر ز لب عشق همی بود شکرخا

چون از دم او پر شد و از دو لب او مست

تنگ آمد و مستانه، برآورد علالا

والله ز می آن دو لب ار کوه بنوشد

چون ریگ شود کوه، ز آسیب تجلا

نی پرده‌ی لب بود که گر لب بگشاید

نی چرخ فلک ماند و نی زیر ونه بالا

آواز ده اندر عدم ای نای و نظر کن

صد لیلی و مجنون و دو صد وامق و عذرا

بگشاید هر ذره دهان گوید: « شاباش »

وندر دل هر ذره حقیر آید صحرا

 

 

 

پیکان آسمان که به اسرار ما درند

ما را کشان کشان به سماوات می‌برند

روحانیان ز عرش رسیدند، بنگرید

کز فر آفتاب سعادت، چه با فرند!

ما سایه‌وار در پی ایشان روان شویم

تا سایها ز چشمه‌ی خورشید برخورند

زیرا که آفتاب پرستند، سایها

چون او مسافر آمد، اینها مسافرند

از عقل اولست در اندیشه عقلها

تدبیر عقل اوست که اینها مدبرند

اول بکاشت دانه و آخر درخت شد

نی، چشم باز کن، که نه اول نه آخرند

خورشید شمس دین که نه شرقی نه غربی است

پس سیر سایهاش در افلاک دیگرند

مردان سفر کنند در آفاق، همچو دل

نی بسته‌ی منازل و پالان و استرند

از آفتاب، آب و گل ما چو دل شدست

اجزای ما چو دل ز بر چرخ می‌پرند

خود چرخ چیست تا دل ما آن طرف رود؟!

این جسم و جان و دل همه مقرون دلبرند

لب خشک بود و چشم تر، از درد آن فراق

اکنون ز فر وصل نه خشکند و نه ترند

رفتند و آمدند به مقصود، و دیگران

در آب و گل چو آب و گل خود مکدرند

بیرون ز چار طبع بود طبع عاشقی

از چار و پنج و هفت، دو صد ساله برترند

چون طبع پنجمین بکشد روح را مهار

ترجیع کن، بگو، هله بگریز زین چهار

 

رو سوی آسمان حقایق بدان رهی

کان سوی راه رو نه پیاده‌ست نه سوار

بر گرد گرد عشق، خود او را کجاست گرد؟

می‌تاز گرم و روشن و خوش، آفتاب‌وار

تقلید چون عصاست بدستت در این سفر

وز فر ره عصات شود تیغ ذوالفقار

موسی برد عصا، و بجوشید آب خوش

آن ذوالفقار بود، ازان بود آبدار

امروز دل درآمد بی‌دست و پا ، چو چرخ

از بادهای لعل برفته ز سر خمار

گفتم: « دلا چه بود که گستاخ می‌روی؟ »

گفتا: « شراب داد مرا یار برنهار

 

 

 

 

ای قد و بالای تو حسرت سرو بلند

خنده نمی‌آیدت، بهر دل من بخند

ای ز تو عالم بجوش، لطف کن، ارزان فروش

خنده‌ی‌شیرین نوش راست بفرما، بچند؟

خنده زند آفتاب، گیرد عالم خضاب

صدمه وصد آفتاب خنده ز تو می‌برند

لاله و گلبرگها، عکس تو آمد، مها

نیشکر از قند تو، پر شده بین بند بند

طلعتت ای آفتاب، تیغ طرب برکشید

گردن تلخی بزد، بیخ غم و غصه کند

دور قمر درگذشت، زهرء زهرا رسید

گشت جهان گلستان، خار ندارد گزند

بزم ابد می‌نهد، شه جهت عاشقان

نعل زرین می‌زند، بهر سم هر سمند

این همه بگذشت نیز، پیشتر آ ای عزیز

پیش لب نوش تو حلقه بگوش است قند

پیشتر آ پیشتر، تا بدهم جان وسر

تا شکفد همچو گل، روی زمین نژند

ما و حریفان خوشیم، ساغر حق می‌کشیم

از جهت چشم بد، آتش و مشتی سپند

بوی وصالت رسید، روضه‌ی رضوان دمید

صلح کن « الصلح خیر » کوری دیو لوند

تازه شو و چست شو، از پی ترجیع را

گوش نوی وام کن تا شنوی ماجرا

 

شاه هم از بامداد، سرخوش و سرمست خاست

طبل به خود می‌زند، در دل او تا چهاست

منتظرست آسمان، تا چه کند قهرمان

هرچه کند گو بکن، هرچه کند جان ماست

هر نفسی روضه‌ی، از تو به پیش دلست

حاتم طی با سخاش، طی شد اگر این سخاست

ای چو درخت بلند، قبله‌ی هر دردمند

برگ و برش خیره کن، شاخ ترش باوفاست

یک نفری بخت ور از تو خوش و میوه خور

یک نفری خیره‌سر گشته که آخر کجاست

چشم بمالید تا خواب جهد از شما

کشف شود کان درخت پهلوی فکر شماست

فکرتها چشمهاست گشته روان زان درخت

پاک کن از جو وحل، کاب ازو بی‌صفاست

آب اگر منکر چشمه‌ی خود می‌شود

خاک سیه بر سرش باد، کهبس ژاژخاست

 

 

 

ای یار گرم دار، و دلارام گرم دار

پیش‌آ، به دست خویش سر بندگان بخار

خاک تویم و تشنه‌ی آب و نبات تو

در خاک خویش تخم سخا و وفا بکار

تا بردمد ز سینه و پهنای این زمین

آن سبزهای نادر و گلهای پرنگار

وز هر چهی برآید از عکس روی تو

سرمست یوسفی قمرین روی خوش عذار

این قصه را رها کن تا نوبتی دگر

پیغام نو رسید، پیش‌آ و گوش دار

پیری سوی من، آمد شاخ گلی به دست

گفتم که: « از کجاست » بگفتا: « از آن دیار »

گفتم: « از آن بهار به دنیا نشانه نیست

کاینجا یکی گلست و دوصد گونه زخم خار »

گفتا: « نشانه هست، ولیکن تو خیره‌ی

کانکس که بنگ خورد، دهد مغز او دوار

ز اندیشه و خیال فرو روب سینه را

سبزک بنه ز دست، و نظر کن به سبزه‌زار

ترجیع کن که آمد یک جام مال مال

جان نعره می‌زند که بیا چاشنی حلال

 

گر تو شراب باره و نری و اوستاد

چون گل مباش، کو قدحی خورد و اوفتاد

چون دوزخی درآی و بخور هفت بحر را

تا ساقیت بگوید که: « ای شاه، نوش باد»

گر گوهریست مرد، بود بحر ساغرش

دنیا چو لقمه‌ی شودش، چون دهان گشاد

دنیا چو لقمه‌ایست، ولیکن نه بر مگس

بر آدمست لقمه، بر آنکس کزو بزاد

آدم مگس نزاید، تو هم مگس مباش

جمشید باش و خسرو و سلطان و کیقباد

چون مست نیستم نمکی نیست در سخن

زیرا تکلفست و ادیبی و اجتهاد

اما دهان مست چو زنبور خانه‌ایست

زنبور جوش کرد، بهر سوی بی‌مراد

زنبورهای مست و خراب از دهان شهد

با نوش و نیش خود، شده پران میان باد

یعنی که ما ز خانه‌ی شش گوشه رسته‌ایم

زان خسروی که شربت شیرین به نحل داد

ترجیع، بندخواهد ، بر مست بند نیست

چه بند و پند گیرد ؟! چون هوشمند نیست

 

 

بیار آن می که ما را تو بدان بفریفتی ز اول

که جان را می‌کند فارغ ز هر ماضی و مستقبل

بپوشد از نقش رویم، به شادی حله‌ی اطلس

بجوشد مهر در جانم مثال شیر در مرجل

روان کن کشتی جان را، دران دریای پر گوهر

که چون ساکن بود کشتی، ز علتها شود مختل

روان شو تا که جان گوید: روانت شاد باد و خوش

میان آب حیوانی که باشد خضر را منهل

چه ساغرها که پیونده به جان محنت آگنده

اگر نفریبدش ساقی به ساغرهای مستعجل

توی عمر جوان من، توی معمار جان من

که بی‌تدبیر تو جانها بود ویران و مستأصل

خیالستان اندیشه مدد از روح تو دارد

چنان کز دور افلاکست این اشکال در اسفل

فلکهاییست روحانی، بجز افلاک کیوانی

کز آنجا نزلها گردد، در ابراج فلک منزل

مددها برج خاکی را، عطاها برج آبی را

تپشها برج آتش را، ز وهابی بود اکمل

مثال برج این حسها که پر ادراکها آمد

ز حس نبود، بود از جان و برق عقل مستعقل

خمش کن، آب معنی را بدلو معنوی برکش

که معنی در نمی‌گنجد درین الفاظ مستعمل

دو سه ترجیع جمع آمد، که جان بشکفت از آغازش

ولی ترسم که بگریزد، سبکتر بندها سازش

 

بیار آن می، که غم جان را بپخسانید در غوغا

بیار آن می که سودا را دوایی نیست جز حمرا

پر و بالم ز جادویی گره بستست سر تا سر

شراب لعل پیش آر و گره از پر من بگشا

منم چون چرخ گردنده که خورشیدست جان من

یکی کشتی پر رختم که پای من بود دریا

به صد لطفم همی جویی، به صد رمزم همی خوانی

بهر دم می‌کشی گوشم که ای پس‌مانده، هی پیش‌آ

ندیدم هیچ مرغی من که بی‌پری برون پرد

ندیدم هیچ کشتی من که بی‌آبی رود عمدا

مگر صنع غریب تو، که تو بس نادرستانی

که در بحر عدم سازی بهر جانب یکی مینا

درون سینه چون عیسی نگاری بی‌پدر صورت

که ماند چون خری بر یخ ز فهمش بوعلی سینا

عجایب صورتی شیرین، نمکهای جهان در وی

که دیدست ای مسلمانان نمک زیبنده در حلوا؟!

 

 

گر دلت گیرد و گر گردی مول

زین سفر چاره نداری، ای فضول

دل بنه، گردن مپیچان چپ و راست

هین روان باش و رها کن مول مول

ورنه اینک می‌برندت کشکشان

هر طرف پیکست و هر جانب رسول

نیستی در خانه، فکرت تا کجاست

فکرهای خل را بردست غول

جادوی کردند چشم خلق را

تا که بالا را ندانند از سفول

جادوان را، جادوانی دیگرند

می‌کنند اندر دل ایشان دخول

خیره منگر، دیدها در اصل دار

تا نباشی روز مردن بی‌اصول

(نحن نزلنا) بخوان و شکر کن

کافتابی کرد از بالا نزول

آفتابی نی که سوزد روی را

آفتابی نی که افتد در افول

نعره کم زن زانک نزدیکست یار

که ز نزدیکی گمان آید حلول

حق اگر پنهان بود ظاهر شود

معجزاتست و گواهان عدول

لیک تو اشتاب کم کن صبر کن

گرچه فرمودست که: « الانسان عجول »

ربنا افرغ علینا صبرنا

لا تزل اقدامنا فی ذاالوحول

بر اشارت یاد کن ترجیع را

در ببند و ره مدتشنیع را

 

ای گذر کرده ز حال و از محال

رفته اندر خانه‌ی فیه رجال

ای بدیده روی وجه‌الله را

کین جهان بر روی او باشد چو خال

خال را حسنی بود از رو بود

ور نمی‌بینی چنین چشمی به مال

چون بمالی چشم، در هر زشتیی

صورتی بینی کمال اندر کمال

چند صورتهاست پنداری که اوست

تا رسی اندر جمال ذوالجلال

خلق را می‌راند و خوبی او

می‌کشاند گوش جان را که تعال

 

 

نامه رسید زان جهان بهر مراجعت برم

عزم رجوع می‌کنم، رخت به چرخ می‌برم

گفت که: « ارجعی » شنو، باز به شهر خویش رو

گفتم: « تا بیامدم، دلشده و مسافرم

آن چمن و شکرستان، هیچ نرفت از دلم

من بدرونه واصلم، من به حظیره حاظرم

چون به سباغ طیر تو اوج هوا مخوف شد

بسته شدست راه من، زانک به تن کبوترم

گفت: « ازین تو غم مخور، ایمن و شادمان بپر

زانک رفیق امن شد جان کبوتر حرم

هرکسی برات حفظ ما دارد در زه قبا

در بر و بحر اگر رود باشد راد و محترم

نوح میان دشمنان بود هزار سال خوش

عصمت ماش بد به کف غالب بود لاجرم

چند هزار همچو او بنده‌ی خاص پاک خو

هردم می‌رسیدشان بار و خفیر از درم »

گفت کلیم: « زاب من غم نخورم که من درم»

گفت: « خلیل ز آتشش غم نخورم که من زرم »

گفت: « مسیح مرده را زنده کنم به نام او

اکمه را بصر دهم، جانب طب ننگرم »

گلت: « محمد مهین، من به اشارت معین

بر قمر فلک زنم، کز قمران من اقمرم »

صورت را برون کنم پیش شهنشهی روم

کز تف او منورم، وز کف او مصورم

چون بروم برادرا هیچ مگو که نیست شد

در صف روح حاضرم، گر بر تو مسترم

نام خوشم درین جهان باشد چون صبا وزان

بوی خوشش عبرفشان زانک به جان معنبرم

ساکن گلشن و چمن پیش خوشان همچو من

وارهم از چه و رسن زانک برون چنبرم

بس کن و بحث این سخن در ترجیع بازگو

گرچه به پیش مستمع دارد هر سخن دورو

 

چونک ز آسمان رسد تاج و سریر و مهتری

به که سفر کنی دلا، رخت به آسمان بری

بین همه بحریان به کف گوهر خویش یافته

تو به میان جزر و مد در چه شمار اندری؟

هین هله، گاو مرده را شیر مخوان و سر منه

گر چهکه غره می‌زند گاو به سحر سامری

گر نمرود برپرد فوق به پر کرکسان

زود فتد که نیستش قوت پر جعفری

 

 

 

ای خواب به روز همدمانم

تا بی‌کس و ممتحن نمانم

چونک دیک بر آتشم نشاندی

در دیک چه می‌پزی، چه دانم

یک لحظه که من سری بخارم

ای عشق نمی‌دهی امانم

از خشم دو گوش حلم بستی

تا نشنوی آهوه وفغانم

ما را به جهان حواله کم کن

ای جان چو که من نه زین جهانم

بگشای رهم که تا سبکتر

جان را به جهان جان رسانم

یاری فرما، قلاوزی کن

تا رخت بکوی تو کشانم

ای آنک تو جان این نقوشی

ترجیع کن گرین بنوشی

 

تیزآب توی، و چرخ ماییم

سرگشته چو سنگ آسیاییم

تو خورشیدی و ما چو ذره

از کوه برآی تا برآییم

از بهر سکنجبین عسل ده

ما خود همه سرکه می‌فزاییم

گه خیره‌ی تو، که تو کجایی

گه خیره‌ی خود که ما کجاییم

گه خیره‌ی بسط خویش و ایثار

یا قبض که مهره در رباییم

گاهی مس و گاه زر خالص

گاه از پی هردو کیمیاییم

ترجیع دو، ذوق و میل ایچی

در دادن و در گرفتن از چی

 

گه شاد بخوردنست و تحصیل

گه شاد به خرج آن و تحلیل

چون نخل، گهی به کسب میوه

گاهی به نثار آن و تنزیل

گه حاتم وقت اندر ایثار

گه عباسی به طوف و زنبیل

ما یا آنیم و این دگر فرع

یا غیر تویم بی‌دو تبدیل

ور زانک مرکب از دو ضدیم

تذلیل نباشدی و تبجیل

 

 

 

هله درده می بگزیده که مهمان توم

ز پریشانی زلف توپریشان توم

تلخ و شیرین لب ما را ز حرم بیرون آر

نقد ده نقد، که عباس حرمدان توم

آنچ دادی و بدیدی که بدان زنده شدم

مرده‌ی جرعه‌ی آن چشمه‌ی حیوان توم

باده بر باد دهد هردو جهان را چو غبار

وآنگهان جلوه شود که مه تابان تو

وانگهان جام چو جان آرد کین بر جان زن

گر نیم جان تو آخر نه ز جانان توم؟

مرکبش دست بود زانک قدح شهبازست

که صیادم من و سر فتنه‌ی مرغان توم

وانگه از دست بپرد سوی ایوان دماغ

که گزین مشعله و رونق ایوان تو

آب رو رفت مهان را پی نان و پی آب

مژده‌ای مست که من آب تو و نان توم

بحر بر کف که گرفتست؟ تو باری برگیر

خوش همی خند که من گوهر دندان توم

من سه پندت دهم، اول توسپند ما باش

که خلیلی و نسوزی چو سپندان توم

در خانه هله بگشای که در کوی تویم

قصص جایزه برخوان نه که بر خوان توم؟

هین به ترجیع بگردان غزلم را برگو

گر تو شیدا نشدی قصه‌ی شیدا برگو

 

ز آب چون آتش تو دیگ دماغم جوشید

سبک ای سیمبر مشعله سیما برگو

ز پگه جام چو دریا چو به کف بگرفتم

صفت موج دل و گوهر گویا برگو

بحر پرجوش چو لالاست بر آن در یتیم

کف بزن خوش صفت لولوی لالا برگو

هرکسی دارد در سینه تمنای دگر

زان سر چشمه کزو زاد تمنا برگو

جمع کن جمله هوسهای پراکنده به می

زان هوس که پنهان شد ز هوسها برگو

ز آفتابی که برآید سپس مشرق جان

که بدو محو شود ظل من و ما برگو

شش جهت انس و پری محرم آن راز نیند

سر بگردان سوی بیجا و همانجا برگو

چند باشد چو تنور این شکمت پر ز خمیر؟!

ای خمیری دمی از خمر مصفا برگو

 

 

 

 

 

 

 

 

بر در خانه‌ی ما تخته منه جامه مشو

 

ای ماه روی سروقد ای جان‌فزای دلگشا

ای جان باغ و یاسمین ای شمع افلاک و زمین

ای مستغاث العاشقین ای شهسوار هل اتی

ای خوان لطف انداخته و با لیمان ساخته

طوطی و کبک و فاخته گفته ترا خطبه‌ی ثنا

ای دیده‌ی خوبان چین در روی تو نادیده چین

دامن ز گولان در مچین مخراش رخسار رضا

ای خسروان درویش تو سرها نهاده پیش تو

جمله ثنا اندیش تو ای تو ثناها را سزا

ای صبر بخش زاهدان اخلاص بخش عابدان

وی گلستان عارفان در وقت بسط و التقا

با عاشقانم جفت من امشب نخواهم خفت من

خواهم دعا کردن ترا ای دوست تا وقت دعا

دارم رفیقان از برون دارم حریفان درون

در خانه جوقی دلبران بر صفه اخوان صفا

ای رونق باغ و چمن ای ساقی سرو و سمن

شیرین شدست از تو دهن ترجیع خواهم گفت من

 

تنها به سیران می‌روی یا پیش مستان می‌روی

یا سوی جانان می‌روی باری خرامان می‌روی

در پیش چوگان قدرگویی شدم بی‌پا و سر

برگیر و با خویشم ببر گر سوی میدان می‌روی

از شمس تنگ آید ترا مه تیره رنگ آید ترا

افلاک تنگ آید ترا گر بهر جولان می‌روی

بس نادره یار آمدی بس خواب دلدار آمدی

بس دیر و دشوار آمدی بس زود و آسان می‌روی

ای دلبر خورشیدرو وی عیسی بیمارجو

ای شاد آن قومی که تو در کوی ایشان می‌روی

تو سر به سر جانی مگر یا خضر دورانی مگر

یا آب حیوانی مگر کز خلق پنهان می‌روی

ای قبله‌ی اندیشها شیر خدا در بیشها

ای رهنمای پیشها چون عقل در جان می‌روی

گه جام هش را می‌برد پرده‌ی حیا برمی‌درد

گه روح را گوید خرد: چون سوی هجران می‌روی

هجران چه هرجا که تو گردی برای جست‌وجو

چون ابر با چشمان تر با ماه تابان می‌روی

ای نور هر عقل و بصر روشنتر از شمس و قمر

ترجیع سوم را نگر نیکو برو افگن نظر

 

 

 

ماه رمضان آمد ای یار قمر سیما

بربند سر سفره بگشای ره بالا

ای یاوه‌ی هر جایی وقتست که بازآیی

بنگر سوی حلوایی تا کی طلبی حلوا

یک دیدن حلوایی زانسان کندت شیرین

که شهد ترا گوید: « خاک توم ای مولا »

مرغت ز خور و هیضه مانده‌ست در این بیضه

بیرون شو ازین بیضه تا باز شود پرها

بر یاد لب دلبر خشکست لب مهتر

خوش با شکم خالی می‌نالد چون سرنا

خالی شو و خالی به لب بر لب نابی نه

چون نی زدمش پر شو وانگاه شکر می‌خا

بادی که زند بر نی قندست درو مضمر

وان مریم نی زان دم حامل شده حلویا

گر توبه ز نان کردی آخر چه زیان کردی

کو سفره‌ی نان‌افزا کو دلبر جان افزا

از درد به صاف آییم وز صاف به قاف آییم

کز قاف صیام ای جان عصفور شود عنقا

صفرای صیام ارچه سودای سر افزاید

لیکن ز چنین سودا یابند ید بیضا

هر سال نه جوها را می پاک کند از گل

تا آب روان گردد تا کشت شود خضرا

بر جوی کنان تو هم ایثار کن این نان را

تا آب حیات آید تا زنده شود اجزا

سرنامه‌ی تو ماها هفتاد و دو دفتر شد

وان زهره‌ی حاسد را هفتاد و دو دف تر شد

ای مستمع این دم را غریدن سیلی دان

می‌غرد و می‌خواند جان را بسوی دریا

 

بستیم در دوزخ یعنی طمع خوردن

بگشای در جنت یعنی که دل روشن

بس خدمت خیر کردی بس کاه و جوش بردی

در خدمت عیسی هم باید مددی کردن

گر خر نبدی آخر کی مسکن ما بودی

گردون کشدی ما را بر دیده و بر گردون

آن گنده بغل ما را سر زیر بغل دارد

کینه بکشیم آخر زان کوردل کودن

تا سفره و نان بینی کی جان و جهان بینی

رو جان و جهان را جو ای جان و جهان من

اینها همه رفت ای جان بنگر سوی محتاجان

بی‌برگ شدیم آخر چون گل زدی و بهمن

 

 

 

حد و اندازه ندارد نالها و آه را

چون نماید یوسف من از زنخ آن چاه را

راه هستی کس نبردی گرنه نور روی او

روشن و پیدا نکردی همچو روز آن راه را

چون مه ما را نباشد در دو عالم شبه و مثل

خاک بر فرق مشبه باد مر اشباه را

عشق او جاهم بس است در هر دو عالم پس دلم

می‌بروبد از سرای وهم خود هم جاه را

ماه اگر سجده نیارد پیش روی آن مهم

رو سیاه هر دو عالم دان تو روی ماه را

هیچ کس با صد بصیرت ذره‌ی نشناسدش

گرچه پیش شه نشیند چون نیابد شاه را

مر شقاوتهای دایم را درونم عاشقست

چون بدان میلست آن جان پرورد اخ واه را

بندگان بسیار آیند و روند بر درگهش

لیک آستان درش لازم بود درگاه را

آستانش چشم من شد جان من چون کاه گشت

کهربای عشقش رباید هر زمان آن کاه را

ای خداوند شمس دین ناگاه بخرام از سوی

کین دلم در خواب می‌بیند چنان ناگاه را

گشته من زیر و زبر از صرصر هجران تو

تا ببینم روی تو بدتر شوم پیچان شوم

 

درنگر اندر رخ من تا ببینی خویش را

درنگر رخسار این دیوانه‌ی بی‌خویش را

عشق من خالی و باقی را به زیر خاک کرد

آن گذشته یاد نارد ننگرد مر پیش را

تا ز موی او در آویزان شدست این جان من

فرق نکند این دل من نوش را و نیش را

ریش دلهای همه صحت پذیرد در نشان

گر ببیند ریش ایشان دولت این ریش را

صدقه کن وصل دلارام جهان امروز خود

آنچنان صدقات اولیتر چنین درویش را

گر نبیند روش ترسا بر درد زنار را

ور مسلمان بیندش آتش زند مر کیش را

وهم کی دارد ازان سوی جهان زو آگهی

کز تفکر جان بسوزد عقل دوراندیش را

گر گذر دارد ز لطفش سوی قهرستانها

پرشکر گردد دهان مر ترکش و ترکیش را

گر تو این معشوقه را با پیرهن گیری کنار

بی‌کنایت گو لقب تو آن رئیسی پیش را

 

 

ای دریغا که شب آمد همه گشتیم جدا

خنک آن را که به شب یار و رفیقست خدا

همه خفتند و فتادند به یک‌سو چو جماد

تو نخسپی هله ای شاه جهان مونس ما

هین مخسپید که شب شاه جهان بزم نهاد

می‌کشد تا به سحرگاه شما را که صلا

بر جهنده شده هر خفته ز جذب کرمش

چون گلستان ز صبا و بچه از ذوق صبا

شب نخوردی به سحر اشکم او پر بودی

مصطفی را و بگفتی که شدم ضیف رضا

کرده آماس ز استادن شب پای رسول

تا قبا چاک زدند از سهرش اهل قبا

نی که مستقبل و ماضی گنهت مغفورست

گفت کین جوشش عشق است نه از خوف و رجا

باد روحست که این خاک بدن را برداشت

خاک افتاد به شب چون شد ازو باد جدا

با ازین خاک به شب نیز نمی‌دارد دست

عشقها دارد با خاک من این باد هوا

بی‌ثباتست یقین باد وفایش نبود

بی‌وفا را کند این عشق همه کان وفا

آن صفت کش طلبی سر به تکبر بکشد

عشق آرد بدمی در طلب و طال بقا

عشق را در ملکوت دو جهان توقیعست

شرح آن می نکنم زانک گه ترجیعست

 

آدمی جوید پیوسته کش و پر هنری

عشق آید دهدش مستی و زیر و زبری

دل چون سنگ در آنست که گوهر گردد

عشق فارغ کندش از گهر و بی‌گهری

حرص خواهد که بشاهان کرم دربافد

لولیان چو ببیند شود او هم سفری

لولیانند درین شهر که دلها دزدند

چشم ازین خلق ببندی چو دریشان نگری

چشم مستش چو کند قصد شکار دل تو

دل نگه داری و سودت نکند چاره‌گری

عاشقانند ترا در کنف غیب نهان

گر تو، بینی نکنی، از غمشان بوی بری

آب خوش را چه خبر از حسرات تشنه

یوسفان را چه خبر از نمک و خوش پسری

سر و سرور چو که با تست چه سرگردانی

جان اندیشه چو با تست چه اندیشه دری

 

 

آنچ دیدی تو ز درد دلم افزود بیا

ای صنم زود بیا زود بیا زود بیا

سود و سرمایه‌ی من گر رود باکی نیست

ای تو عمر من و سرمایه‌ی هر سود بیا

مونس جان و دلم بی‌رخ تو صبری بود

آتشت صبر و قرارم همه بربود بیا

غرض از هجر گرت شادی دشمن بودست

دشمنم شاد شد و سخت بیاسود بیا

گوهر هردو جهان! گرچه چنین سنگ دلی

آب رحمت ز دل سنگ چو بگشود بیا

نالهای دل و جان را جز تو محرم نیست

ای دلم چون که و که را تو چو داود بیا

شمس تبریز! مگو هجر قضای ازلست

کانچ خواهی تو قضا نیز همان بود بیا

شمس تبریز! که جان طال بقای تو زند

ماه دراعه‌ی خود چاک برای تو زند

 

رحم عشق چو ویی را نبود هیچ رفو

صبر کن هیچ مگو هیچ مگو هیچ مگو

طلب خانه وی کن که همه عشق دروست

می‌دو امروز برین دربدر و کوی به کو

ای بسا شیر که آموختیش بز بازی

سوی بازار که برجه هله زیرک هله زو

آب خوبی همه در جوی تو آنگه گویی

 

سیاهی غم ار شاد شوم معذورم

که ببردست از آن زلف سیه یک سر مو

روبرو می‌نگرم وقت ملامت بعذول

که دران خال نگر یک نظر ای جان عمو

شمس تبریز! چو در جوی تو غوطی خوردم

جامه گم کردم و خود نیست نشان از لب جو

شمس تبریز که زو جان و جهان شادانست

آنک دارد طرفی از غم او شاد آنست

 

ز اول روز که مخموری مستان باشد

ساغر عشق مرا بر سر دستان باشد

از پگه پیش رخ خوب تو رقاص شدیم

این چنین عادت خورشید پرستان باشد

لولی دیده بران زلف رسن می‌بازد

زانک جانبازی ازان روی بس آسان باشد

شکر تو من ز چه رو از بن دندان نکنم

کز لب تو شکرم در بن دندان باشد

 

 

ای ساقیان مشفق سودا فزود سودا

این زرد چهرگان را حمرا دهید حمرا

ای میر ساقیانم ای دستگیر

جانم   هنگام کار آمد مردانه باش مولا

ای عقل و روح مستت آن چیست در دو دستت

پیش‌آر و در میان نه، پنهان مدار جانا

ای چرخ بی‌قرارت وی عقل در خمارت

بگشا دمی کنارت صفرام کرد صفرا

ای خواجه‌ی فتوت دیباجه‌ی نبوت

وی خسرو مروت پنهان منوش حلوا

خلوت ز ما گزیدی آیینه‌ی خریدی

تا جز تو کس نبیند آن چهره‌های زیبا

در هر مقام و مسکن مهر تو ساخت روزن

کز تو شوند روشن ای آفتاب سیما

این را اگر ننوشی در مرحمت نکوشی

ترجیع هدیه آرم باشد کزان بجوشی

 

ای نور چشم و دلها چون چشم پیشوایی

وی جان بیازموده کورا تو جانفزایی

هرجا که روی آورد جان روی در تو دارد

گرچه که می نداند ای جان که تو کجایی

هر جانبی که هستی در دعوت الستی

مستی دهی و هستی در جود و در عطایی

در دلنهی امانی هر سوش می‌کشانی

گه سوی بستگیها گه سوی دل گشایی

در کوی مستفیدی مرده‌ست ناامیدی

کاندر پناه کهفت سگ کرد اولیایی

هر کان طرف شتابد ماهت برو بتابد

هم ملک غیب یابد هم عقل مرتضایی

او را کسی چه گوید کو مستمند جوید

دامن پر از زر آید کدیه کند گدایی

هین شاخ و بیخ این را نوعی دگر بیان کن

این بحر بی‌نشان را مینا کن نشان کن

 

گم می‌شود دل من چون شرح یار گویم

چون گم شوم ز خود من او را چگونه جویم

نه گویم و نه جویم محکوم دست اویم

ساقی ویست و باقی من جام یا کدویم

از تو شوم حریری گر خار و خارپشتم

یکتا شوم درین ره گر خود هزار تویم

روحی شوم چو عیسی گر یابم از تو بوسی

جان را دهم چو موسی گر سیب تو ببویم

 

 

 

مستی و عاشقی و جوانی و یار ما

نوروز و نوبهار و حمل می‌زند صلا

هرگز ندیده چشم جهان این چنین بهار

می‌روید از زمین و ز کهسار کیمیا

پهلوی هر درخت یکی حور نیکبخت

دزدیده می‌نماید اگر محرمی لقا

اشکوفه می‌خورد ز می روح طاس طاس

بنگر بسوی او که صلا می‌زند ترا

می خوردنش ندیدی اشکوفه‌اش ببین

شاباش ای شکوفه و ای باده مرحبا

سوسن به غنچه گوید: «برجه چه خفته‌ی

شمعست و شاهدست و شرابست و فتنها »

ریحان و لالها بگرفته پیالها

از کیست این عطا ز کی باشد جز از خدا

جز حق همه گدا و حزینند و رو ترش

عباس دبس در سر و بیرون چو اغنیا

کد کردن از گدا نبود شرط عاقلی

یک جرعه می‌بدیش بدی مست همچو ما

سنبل به گوش گل پنهان شکر کرد و گفت:

« هرگز مباد سایه‌ی یزدان ز ما جدا

ما خرقها همه بفکندیم پارسال

جانها دریغ نیست چه جای دو سه قبا »

ای آنک کهنه دادی نک تازه باز گیر

کوری هر بخیل بداندیش ژاژخا

هر شه عمامه بخشد وین شاه عقل و سر

جانهاست بی‌شمار مر این شاه را عطا

ای گلستان خندان رو شکر ابر کن

ترجیع باز گوید باقیش، صبر کن

 

ای صد هزار رحمت نو ز آسمان داد

هر لحظه بی‌دریغ بران روی خوب باد

آن رو که روی خوبان پرده و نقاب اوست

جمله فنا شوند چو آن رو کند گشاد

زهره چه رو نماید در فر آفتاب

پشه چه حمله آرد در پیش تندباد

ای شاد آن بهار که در وی نسیم تست

وی شاد آن مرید که باشی توش مراد

از عشق پیش دوست ببستم دمی کمر

آورد تاج زرین بر فرق من نهاد

آنکو برهنه گشت و به بحر تو غوطه خورد

چون پاک دل نباشد و پاکیزه اعتقاد

 

 

بلبل سرمست برای خدا

مجلس گل بین و به منبر برآ

هین به غنیمت شمر این روز چند

زانک ندارد گل رعنا وفا

ای دم تو قوت عروسان باغ

فصل بهارست بزن الصلا

جان من و جان ترا پیش ازین

سابقه‌ی بود که گشت آشنا

الفت امروز ازان سابقه‌ست

گرچه فراموش شد آنها ترا

سیر ببینیم رخ همدگر

ناشده ما از رخ و از تن جدا

تا بشناسیم دران حشر نو

چونک چنین بوقلمونیم ما

صورت یوسف به یکی جرم شد

صورت گرگی بر اهل هوا

از غرضی چون پنهان شد ز چشم

صورت آن خسرو شیرین لقا

پس چو مبدل شود آن صورتش

چونش شناسی تو بدین چشمها

یارب بنماش چنانک ویست

از حق درخواست چنین مصطفا

خیز به ترجیع بگو باقیش

نیک نشانش کن و خطی بکش

 

ای رخ تو حسرت ماه و پری

پر بگشادی به کجا می‌پری

هین گروی ده سره آنگه برو

رفتن تو نیست ز ما سرسری

زنده جهان ز آب حیات توست

مست قروی تو دل لاغری

خود چه بود خاک که در چرخ تست

این فلک روشن نیلوفری

زین بگذشتم به خدا راست گو

رخت ازین خانه کجا می‌بری

در دو جهان کار تو داری و بس

راست بگو تا بچه کار اندری

ور بنگویی تو گواهی دهد

چشم تو آن فتنه گر عبهری

جان چو دریای تو تنگ آمدست

زین وطن مختصر ششدری

 

 

باز این دل سرمستم دیوانه‌ی آن بندست

دیوانه کسی باشد، کو بی‌دل و پیوندست

سرمست کسی باشد، کو خود خبرش نبود

عارف دل ما باشد، کوبی عدد و چندست

در حلقه‌ی آن سلطان، در حلقه نگینم من

ای کوزه بمن بنگر، من وردم و شه قندست

نه از خاکم و نه از بادم، نه از آتش و نه از آبم

آن چیز شدم کلی، کو بر همه سوگندست

من عیسی آن ماهم، کز چرخ گذر کردم

من موسی سرمستم،کالله درین ژنده‌ست

دیوانه و سرمستم، هم جام تن اشکستم

من پند بنپذیرم، چه جای مرا پندست؟

من صوفی چرا باشم؟ چون رند خراباتم

من جام چرا نوشم؟ با جام که خرسندست؟

من قطره چرا باشم؟ چون غرق در آن بحرم

من مرده چرا باشم؟ چون جان ودلم زندست

تن خفت درین گلخن جان رفت دران گلشن

من بودم و بی‌جایی، وین نای که نالندست

از خویش حذر کردم، وز دور قمر جستم

بر عرش سفر کردم، شکلی عجبی بستم

 

بازآمدم از سلطان با طبل و علم

، فرمان   سرمست و غزل‌گویان، اسرار ازل جویان

باز این دل دیوانه زنجیر همی برد

چون برق همی رخشد، مانند اسد غران

چون تیر همی برد از قوس تنم، جانم

چون ماه دلم تابان، از کنگره‌ی میزان

جان یوسف کنعانست، افتاده به چاه تن

دل بلبل بستانست، افتاده درین ویران

می‌افتم و می‌خیزم چون یاسمن از مستی

می‌غلطم در میدان چون گوی از آن چوگان

سلطان سلاطینم، هم آنم و هم اینم

من خازن سلطانم، پر گوهرم و مرجان

پهلوی شهنشاهم، هم بنده و هم شاهم

جبریل کجا گنجد آنجا که من و یزدان؟!

تو حلق همی دری از خوردن خون خلق

ور دلق همی پوشی، مانند سگ عریان

در آخر آن گاوان، آخر چه کنی مسکن؟!

مسکین شو و قربان شو، در طوی چنان خاقان

احمد چو مرا بیند، رخ زرد چنین سرمست

او دست مرا بوسد، من پا ای ورا پیوست

 

 

 

هست کسی کو چو من اشکار نیست

هست کسی کو تلف یار نیست؟

هست سری کو چو سرم مست نیست؟

هست دلی کو چو دلم زار نیست؟

مختلف آمد همه کار جهان

لیک همه جز که یکی کار نیست

غرقه‌ی دل دان و طلب کار دل

آنک گله کرد که دلدار نیست

گرد جهان جستم اغیار من

گشت یقینم که کس اغیار نیست

مشتریان جمله یکی مشتریست

جز که یکی رسته‌ی بازار نیست

ماهیت گلشن آنکس که دید

کشف شد او را که یکی خار نیست

خنب ز یخ بود و درو کردم آب

شد همه آب و زخم آثار نیست

جمله جهان لایتجزی بدست

چنگ جهان را جز یک تار نیست

وسوسه‌ی این عدد و این خلاف

جز که فریبنده و غرار نیست

هست درین گفت تناقض ولیک

از طرف دیده و دیدار نیست

نقطه دل بی‌عدد و گردش است

گفت زبان جز تک پرگار نیست

طاقت و بی‌طاقتی آمد یکی

پیش مرا طاقت گفتار نیست

مست شدی سر بنه اینجا، مرو

زانکه گلست و ره هموار نیست

مست دگر از تو بدزدد کمر

جز تو مپندار که طرار نیست

چونک ز مطلوب رسیدست برات

گشت نهان از نظر تو صفات

 

بار دگر یوسف خوبان رسید

سلسله‌ی صد چو زلیخا کشید

جامه درد ماه ازین دستگاه

نعره زند چرخ که هل من مزید

جمله‌ی دنیا نمکستان شدست

تا که یکی گردد پاک و پلید

بار دگر عقل قلمها شکست

بار دگر عشق گریبان درید

 

 

بیا، که باز جانها را شهنشه باز می‌خواند

بیا، که گله را چوپان بسوی دشت می‌راند

بهارست و همه ترکان بسوی پیله رو کرده

که وقت آمد که از قشلق بییلا رخت گرداند

مده مر گوسفندان را گیاه و برگ پارینه

که باغ وبیشه می‌خندد، که برگ تازه افشاند

بیایید ای درختانی که دیتان حلها بستد

بهار عدل بازآمد، کزو انصاف بستاند

صلا زد هدهد و قمری که خندان شود دگر مگری

که بازآمد سلیمانی که موری را نرنجاند

صلا زد نادی دولت که عالم گشت چون جنت

بیا، کین شکل و این صورت به لطف یار می‌ماند

دم سرد زمستانی سرشک ابر نیسانی

پی این بود، می‌دانی، که عالم را بخنداند

قماشه سوی بستان بر، که گل خندید و نیلوفر

بود کانجا بود دلبر، سعادت را کی می‌داند؟!

یقین آنجاست آن جانان، امیر چشمه‌ی حیوان

که باغ مرده شد زنده، و جان بخشیدن او تاند

چو اندر گلستان آید، گل و گلبن سجود آرد

چو در شکرستان آید، قصب بر قند پیچاند

درختان همچو یعقوبان، بدیده یوسف خود را

که هر مهجور را آخر ز هجران صبر برهاند

بهار آمد بهار آمد، بهاریات باید گفت

بکن ترجیع، تا گویم: « شکوفه از کجا بشکفت »

 

بهارست آن بهارست آن، و یا روی نگارست آن

درخت از باد می‌رقصد کچون من بی‌قرارست آن

زهی جمع پری زادان، زهی گلزار آبادان

چنین خندان چنین شادان، ز لطف کردگارست آن

عجب باغ ضمیرست آن، مزاج شهد و شیرست آن

و یا در مغز هر نغزی، شراب بی‌خمارست آن

نهان سر در گریبانی، دهان غنچه خندانی

چرا پنهان همی خندد؟ مگر از بیم خارست آن

همه تن دیده شد نرگس، دهان سوسنست اخرس

که خامش کن، ز گفتن بس! که وقت اعتبارست آن

بکه بر لاله چون مجنون، جگر سوزیده دل پرخون

ز عشق دلبر موزون، که چون گل خوش عذارست آن

بخوری می‌کند ریحان، که هنگام وصال آمد

چناران دست بگشاده، که هنگام کنارست آن

حقایق جان عشق آمد، که دریا را درآشامد

که استسقای حق دارد، که تشنه شهریارشت آن

 

زان باده‌ی صوفی بود از جام، مجرد

کز غایت مستی ز کفش جام بیفتد

در حالت مستی چو دل و هوش نگنجید

پس نیست عجیب گر قدح و جام نگنجد

اول سبقت بود « الف هیچ ندارد »

زان پیش رو افتاد و سپهدار و مید

« حی » نیز اگر هیچ ندارد، چو الف نیز

در صورت جیم آمد، و جیمست مقید

میم از الف و هاست مرکب بنبشتن

ترکیب بود علت بر هستی مفرد

پس بزم رسول آمد بی‌ساغر و بی‌جام

تا جمع به خود باشد هستی محمد

بام فلک از استن و دیوار چو تنهاست

هر بام درافتاده و آن بام مشبد

بالاتر ازین چرخ کهن عالم لطفیست

کارواح در آ، ناحیه مانند، مجدد

عریان شده‌ی بر لب این جوی، پی غسل

نی جوی نماید به نظر صرح ممرد

آن دیو و پری ساخته از پی تغلیط

تا شیشه نماید به نظر آب مسرد

از مکر گریزان شو و در وکر رضا رو

تا زنده شوی فارغ از انفاس معدد

ترجیع کنم خواجه، که این قافیه تنگست

نی، خود نزنم دم، که دم ما همه ننگست

 

من دم نزنم، لیک دم نحن نفحنا

در من بدمد، ناله رسد تا به ثریا

این نای تنم را چو ببرید و تراشید

از سوی نیستان عدم عز تعالا

دل یکسر نی بود و دهان یکسر دیگر

آن سر ز لب عشق همی بود شکرخا

چون از دم او پر شد و از دو لب او مست

تنگ آمد و مستانه، برآورد علالا

والله ز می آن دو لب ار کوه بنوشد

چون ریگ شود کوه، ز آسیب تجلا

نی پرده‌ی لب بود که گر لب بگشاید

نی چرخ فلک ماند و نی زیر ونه بالا

آواز ده اندر عدم ای نای و نظر کن

صد لیلی و مجنون و دو صد وامق و عذرا

بگشاید هر ذره دهان گوید: « شاباش »

وندر دل هر ذره حقیر آید صحرا

 

 

 

پیکان آسمان که به اسرار ما درند

ما را کشان کشان به سماوات می‌برند

روحانیان ز عرش رسیدند، بنگرید

کز فر آفتاب سعادت، چه با فرند!

ما سایه‌وار در پی ایشان روان شویم

تا سایها ز چشمه‌ی خورشید برخورند

زیرا که آفتاب پرستند، سایها

چون او مسافر آمد، اینها مسافرند

از عقل اولست در اندیشه عقلها

تدبیر عقل اوست که اینها مدبرند

اول بکاشت دانه و آخر درخت شد

نی، چشم باز کن، که نه اول نه آخرند

خورشید شمس دین که نه شرقی نه غربی است

پس سیر سایهاش در افلاک دیگرند

مردان سفر کنند در آفاق، همچو دل

نی بسته‌ی منازل و پالان و استرند

از آفتاب، آب و گل ما چو دل شدست

اجزای ما چو دل ز بر چرخ می‌پرند

خود چرخ چیست تا دل ما آن طرف رود؟!

این جسم و جان و دل همه مقرون دلبرند

لب خشک بود و چشم تر، از درد آن فراق

اکنون ز فر وصل نه خشکند و نه ترند

رفتند و آمدند به مقصود، و دیگران

در آب و گل چو آب و گل خود مکدرند

بیرون ز چار طبع بود طبع عاشقی

از چار و پنج و هفت، دو صد ساله برترند

چون طبع پنجمین بکشد روح را مهار

ترجیع کن، بگو، هله بگریز زین چهار

 

رو سوی آسمان حقایق بدان رهی

کان سوی راه رو نه پیاده‌ست نه سوار

بر گرد گرد عشق، خود او را کجاست گرد؟

می‌تاز گرم و روشن و خوش، آفتاب‌وار

تقلید چون عصاست بدستت در این سفر

وز فر ره عصات شود تیغ ذوالفقار

موسی برد عصا، و بجوشید آب خوش

آن ذوالفقار بود، ازان بود آبدار

امروز دل درآمد بی‌دست و پا ، چو چرخ

از بادهای لعل برفته ز سر خمار

گفتم: « دلا چه بود که گستاخ می‌روی؟ »

گفتا: « شراب داد مرا یار برنهار

 

 

 

 

ای قد و بالای تو حسرت سرو بلند

خنده نمی‌آیدت، بهر دل من بخند

ای ز تو عالم بجوش، لطف کن، ارزان فروش

خنده‌ی‌شیرین نوش راست بفرما، بچند؟

خنده زند آفتاب، گیرد عالم خضاب

صدمه وصد آفتاب خنده ز تو می‌برند

لاله و گلبرگها، عکس تو آمد، مها

نیشکر از قند تو، پر شده بین بند بند

طلعتت ای آفتاب، تیغ طرب برکشید

گردن تلخی بزد، بیخ غم و غصه کند

دور قمر درگذشت، زهرء زهرا رسید

گشت جهان گلستان، خار ندارد گزند

بزم ابد می‌نهد، شه جهت عاشقان

نعل زرین می‌زند، بهر سم هر سمند

این همه بگذشت نیز، پیشتر آ ای عزیز

پیش لب نوش تو حلقه بگوش است قند

پیشتر آ پیشتر، تا بدهم جان وسر

تا شکفد همچو گل، روی زمین نژند

ما و حریفان خوشیم، ساغر حق می‌کشیم

از جهت چشم بد، آتش و مشتی سپند

بوی وصالت رسید، روضه‌ی رضوان دمید

صلح کن « الصلح خیر » کوری دیو لوند

تازه شو و چست شو، از پی ترجیع را

گوش نوی وام کن تا شنوی ماجرا

 

شاه هم از بامداد، سرخوش و سرمست خاست

طبل به خود می‌زند، در دل او تا چهاست

منتظرست آسمان، تا چه کند قهرمان

هرچه کند گو بکن، هرچه کند جان ماست

هر نفسی روضه‌ی، از تو به پیش دلست

حاتم طی با سخاش، طی شد اگر این سخاست

ای چو درخت بلند، قبله‌ی هر دردمند

برگ و برش خیره کن، شاخ ترش باوفاست

یک نفری بخت ور از تو خوش و میوه خور

یک نفری خیره‌سر گشته که آخر کجاست

چشم بمالید تا خواب جهد از شما

کشف شود کان درخت پهلوی فکر شماست

فکرتها چشمهاست گشته روان زان درخت

پاک کن از جو وحل، کاب ازو بی‌صفاست

آب اگر منکر چشمه‌ی خود می‌شود

خاک سیه بر سرش باد، کهبس ژاژخاست

 

 

 

ای یار گرم دار، و دلارام گرم دار

پیش‌آ، به دست خویش سر بندگان بخار

خاک تویم و تشنه‌ی آب و نبات تو

در خاک خویش تخم سخا و وفا بکار

تا بردمد ز سینه و پهنای این زمین

آن سبزهای نادر و گلهای پرنگار

وز هر چهی برآید از عکس روی تو

سرمست یوسفی قمرین روی خوش عذار

این قصه را رها کن تا نوبتی دگر

پیغام نو رسید، پیش‌آ و گوش دار

پیری سوی من، آمد شاخ گلی به دست

گفتم که: « از کجاست » بگفتا: « از آن دیار »

گفتم: « از آن بهار به دنیا نشانه نیست

کاینجا یکی گلست و دوصد گونه زخم خار »

گفتا: « نشانه هست، ولیکن تو خیره‌ی

کانکس که بنگ خورد، دهد مغز او دوار

ز اندیشه و خیال فرو روب سینه را

سبزک بنه ز دست، و نظر کن به سبزه‌زار

ترجیع کن که آمد یک جام مال مال

جان نعره می‌زند که بیا چاشنی حلال

 

گر تو شراب باره و نری و اوستاد

چون گل مباش، کو قدحی خورد و اوفتاد

چون دوزخی درآی و بخور هفت بحر را

تا ساقیت بگوید که: « ای شاه، نوش باد»

گر گوهریست مرد، بود بحر ساغرش

دنیا چو لقمه‌ی شودش، چون دهان گشاد

دنیا چو لقمه‌ایست، ولیکن نه بر مگس

بر آدمست لقمه، بر آنکس کزو بزاد

آدم مگس نزاید، تو هم مگس مباش

جمشید باش و خسرو و سلطان و کیقباد

چون مست نیستم نمکی نیست در سخن

زیرا تکلفست و ادیبی و اجتهاد

اما دهان مست چو زنبور خانه‌ایست

زنبور جوش کرد، بهر سوی بی‌مراد

زنبورهای مست و خراب از دهان شهد

با نوش و نیش خود، شده پران میان باد

یعنی که ما ز خانه‌ی شش گوشه رسته‌ایم

زان خسروی که شربت شیرین به نحل داد

ترجیع، بندخواهد ، بر مست بند نیست

چه بند و پند گیرد ؟! چون هوشمند نیست

 

 

بیار آن می که ما را تو بدان بفریفتی ز اول

که جان را می‌کند فارغ ز هر ماضی و مستقبل

بپوشد از نقش رویم، به شادی حله‌ی اطلس

بجوشد مهر در جانم مثال شیر در مرجل

روان کن کشتی جان را، دران دریای پر گوهر

که چون ساکن بود کشتی، ز علتها شود مختل

روان شو تا که جان گوید: روانت شاد باد و خوش

میان آب حیوانی که باشد خضر را منهل

چه ساغرها که پیونده به جان محنت آگنده

اگر نفریبدش ساقی به ساغرهای مستعجل

توی عمر جوان من، توی معمار جان من

که بی‌تدبیر تو جانها بود ویران و مستأصل

خیالستان اندیشه مدد از روح تو دارد

چنان کز دور افلاکست این اشکال در اسفل

فلکهاییست روحانی، بجز افلاک کیوانی

کز آنجا نزلها گردد، در ابراج فلک منزل

مددها برج خاکی را، عطاها برج آبی را

تپشها برج آتش را، ز وهابی بود اکمل

مثال برج این حسها که پر ادراکها آمد

ز حس نبود، بود از جان و برق عقل مستعقل

خمش کن، آب معنی را بدلو معنوی برکش

که معنی در نمی‌گنجد درین الفاظ مستعمل

دو سه ترجیع جمع آمد، که جان بشکفت از آغازش

ولی ترسم که بگریزد، سبکتر بندها سازش

 

بیار آن می، که غم جان را بپخسانید در غوغا

بیار آن می که سودا را دوایی نیست جز حمرا

پر و بالم ز جادویی گره بستست سر تا سر

شراب لعل پیش آر و گره از پر من بگشا

منم چون چرخ گردنده که خورشیدست جان من

یکی کشتی پر رختم که پای من بود دریا

به صد لطفم همی جویی، به صد رمزم همی خوانی

بهر دم می‌کشی گوشم که ای پس‌مانده، هی پیش‌آ

ندیدم هیچ مرغی من که بی‌پری برون پرد

ندیدم هیچ کشتی من که بی‌آبی رود عمدا

مگر صنع غریب تو، که تو بس نادرستانی

که در بحر عدم سازی بهر جانب یکی مینا

درون سینه چون عیسی نگاری بی‌پدر صورت

که ماند چون خری بر یخ ز فهمش بوعلی سینا

عجایب صورتی شیرین، نمکهای جهان در وی

که دیدست ای مسلمانان نمک زیبنده در حلوا؟!

 

 

گر دلت گیرد و گر گردی مول

زین سفر چاره نداری، ای فضول

دل بنه، گردن مپیچان چپ و راست

هین روان باش و رها کن مول مول

ورنه اینک می‌برندت کشکشان

هر طرف پیکست و هر جانب رسول

نیستی در خانه، فکرت تا کجاست

فکرهای خل را بردست غول

جادوی کردند چشم خلق را

تا که بالا را ندانند از سفول

جادوان را، جادوانی دیگرند

می‌کنند اندر دل ایشان دخول

خیره منگر، دیدها در اصل دار

تا نباشی روز مردن بی‌اصول

(نحن نزلنا) بخوان و شکر کن

کافتابی کرد از بالا نزول

آفتابی نی که سوزد روی را

آفتابی نی که افتد در افول

نعره کم زن زانک نزدیکست یار

که ز نزدیکی گمان آید حلول

حق اگر پنهان بود ظاهر شود

معجزاتست و گواهان عدول

لیک تو اشتاب کم کن صبر کن

گرچه فرمودست که: « الانسان عجول »

ربنا افرغ علینا صبرنا

لا تزل اقدامنا فی ذاالوحول

بر اشارت یاد کن ترجیع را

در ببند و ره مدتشنیع را

 

ای گذر کرده ز حال و از محال

رفته اندر خانه‌ی فیه رجال

ای بدیده روی وجه‌الله را

کین جهان بر روی او باشد چو خال

خال را حسنی بود از رو بود

ور نمی‌بینی چنین چشمی به مال

چون بمالی چشم، در هر زشتیی

صورتی بینی کمال اندر کمال

چند صورتهاست پنداری که اوست

تا رسی اندر جمال ذوالجلال

خلق را می‌راند و خوبی او

می‌کشاند گوش جان را که تعال

 

 

نامه رسید زان جهان بهر مراجعت برم

عزم رجوع می‌کنم، رخت به چرخ می‌برم

گفت که: « ارجعی » شنو، باز به شهر خویش رو

گفتم: « تا بیامدم، دلشده و مسافرم

آن چمن و شکرستان، هیچ نرفت از دلم

من بدرونه واصلم، من به حظیره حاظرم

چون به سباغ طیر تو اوج هوا مخوف شد

بسته شدست راه من، زانک به تن کبوترم

گفت: « ازین تو غم مخور، ایمن و شادمان بپر

زانک رفیق امن شد جان کبوتر حرم

هرکسی برات حفظ ما دارد در زه قبا

در بر و بحر اگر رود باشد راد و محترم

نوح میان دشمنان بود هزار سال خوش

عصمت ماش بد به کف غالب بود لاجرم

چند هزار همچو او بنده‌ی خاص پاک خو

هردم می‌رسیدشان بار و خفیر از درم »

گفت کلیم: « زاب من غم نخورم که من درم»

گفت: « خلیل ز آتشش غم نخورم که من زرم »

گفت: « مسیح مرده را زنده کنم به نام او

اکمه را بصر دهم، جانب طب ننگرم »

گلت: « محمد مهین، من به اشارت معین

بر قمر فلک زنم، کز قمران من اقمرم »

صورت را برون کنم پیش شهنشهی روم

کز تف او منورم، وز کف او مصورم

چون بروم برادرا هیچ مگو که نیست شد

در صف روح حاضرم، گر بر تو مسترم

نام خوشم درین جهان باشد چون صبا وزان

بوی خوشش عبرفشان زانک به جان معنبرم

ساکن گلشن و چمن پیش خوشان همچو من

وارهم از چه و رسن زانک برون چنبرم

بس کن و بحث این سخن در ترجیع بازگو

گرچه به پیش مستمع دارد هر سخن دورو

 

چونک ز آسمان رسد تاج و سریر و مهتری

به که سفر کنی دلا، رخت به آسمان بری

بین همه بحریان به کف گوهر خویش یافته

تو به میان جزر و مد در چه شمار اندری؟

هین هله، گاو مرده را شیر مخوان و سر منه

گر چهکه غره می‌زند گاو به سحر سامری

گر نمرود برپرد فوق به پر کرکسان

زود فتد که نیستش قوت پر جعفری

 

 

 

ای خواب به روز همدمانم

تا بی‌کس و ممتحن نمانم

چونک دیک بر آتشم نشاندی

در دیک چه می‌پزی، چه دانم

یک لحظه که من سری بخارم

ای عشق نمی‌دهی امانم

از خشم دو گوش حلم بستی

تا نشنوی آهوه وفغانم

ما را به جهان حواله کم کن

ای جان چو که من نه زین جهانم

بگشای رهم که تا سبکتر

جان را به جهان جان رسانم

یاری فرما، قلاوزی کن

تا رخت بکوی تو کشانم

ای آنک تو جان این نقوشی

ترجیع کن گرین بنوشی

 

تیزآب توی، و چرخ ماییم

سرگشته چو سنگ آسیاییم

تو خورشیدی و ما چو ذره

از کوه برآی تا برآییم

از بهر سکنجبین عسل ده

ما خود همه سرکه می‌فزاییم

گه خیره‌ی تو، که تو کجایی

گه خیره‌ی خود که ما کجاییم

گه خیره‌ی بسط خویش و ایثار

یا قبض که مهره در رباییم

گاهی مس و گاه زر خالص

گاه از پی هردو کیمیاییم

ترجیع دو، ذوق و میل ایچی

در دادن و در گرفتن از چی

 

گه شاد بخوردنست و تحصیل

گه شاد به خرج آن و تحلیل

چون نخل، گهی به کسب میوه

گاهی به نثار آن و تنزیل

گه حاتم وقت اندر ایثار

گه عباسی به طوف و زنبیل

ما یا آنیم و این دگر فرع

یا غیر تویم بی‌دو تبدیل

ور زانک مرکب از دو ضدیم

تذلیل نباشدی و تبجیل

 

 

 

هله درده می بگزیده که مهمان توم

ز پریشانی زلف توپریشان توم

تلخ و شیرین لب ما را ز حرم بیرون آر

نقد ده نقد، که عباس حرمدان توم

آنچ دادی و بدیدی که بدان زنده شدم

مرده‌ی جرعه‌ی آن چشمه‌ی حیوان توم

باده بر باد دهد هردو جهان را چو غبار

وآنگهان جلوه شود که مه تابان تو

وانگهان جام چو جان آرد کین بر جان زن

گر نیم جان تو آخر نه ز جانان توم؟

مرکبش دست بود زانک قدح شهبازست

که صیادم من و سر فتنه‌ی مرغان توم

وانگه از دست بپرد سوی ایوان دماغ

که گزین مشعله و رونق ایوان تو

آب رو رفت مهان را پی نان و پی آب

مژده‌ای مست که من آب تو و نان توم

بحر بر کف که گرفتست؟ تو باری برگیر

خوش همی خند که من گوهر دندان توم

من سه پندت دهم، اول توسپند ما باش

که خلیلی و نسوزی چو سپندان توم

در خانه هله بگشای که در کوی تویم

قصص جایزه برخوان نه که بر خوان توم؟

هین به ترجیع بگردان غزلم را برگو

گر تو شیدا نشدی قصه‌ی شیدا برگو

 

ز آب چون آتش تو دیگ دماغم جوشید

سبک ای سیمبر مشعله سیما برگو

ز پگه جام چو دریا چو به کف بگرفتم

صفت موج دل و گوهر گویا برگو

بحر پرجوش چو لالاست بر آن در یتیم

کف بزن خوش صفت لولوی لالا برگو

هرکسی دارد در سینه تمنای دگر

زان سر چشمه کزو زاد تمنا برگو

جمع کن جمله هوسهای پراکنده به می

زان هوس که پنهان شد ز هوسها برگو

ز آفتابی که برآید سپس مشرق جان

که بدو محو شود ظل من و ما برگو

شش جهت انس و پری محرم آن راز نیند

سر بگردان سوی بیجا و همانجا برگو

چند باشد چو تنور این شکمت پر ز خمیر؟!

ای خمیری دمی از خمر مصفا برگو

بر در خانه‌ی ما تخته منه جامه مشو