هر یکی از ما مسیح عالمی است
نوشته شده در تاريخ ۱۳۸۸/٢/٢ توسط عاشق | پيام هاي ديگران()
اى جفاى تو راحت خوب تر!
انتقام تو ز جان محبوب تر
نار تو اینست ، نورت چون بود؟
ماتمت اینست ، سورت چون بود؟
نالم و ترسم که او باور کند
وز کرم ، آن جور را کمتر کند
عاشقم بر قهر و بر لطفش بجد
این عجب ! من عاشق این هر دو ضد
عشق از اول سرکش و خونى بود
تا گریزد هر که بیرونى بود
نوشته شده در تاريخ ۱۳۸۸/۱/۳۱ توسط عاشق | پيام هاي ديگران()

من همه تو...

بی تو به سامان نرسم ، ای سروسامان همه تو
ای به تو زنده همه من ، ای به تنم جان همه تو
من همه تو ، تو همه من ، او همه تو ، ما همه تو
هرکه وهرکس همه تو ، ای همه تو ، آن همه تو
من که به دریاش زدم تا چه کنی با دلِ من
تخت تو و ورطه تو ساحل و طوفان همه تو

ای همه دستان ز تو و مستی مستان ز تو هم ،
رمز نیستان همه تو ، راز نیستان همه تو
شور تو آواز تویی ، وقت و شیراز تویی ،
جاذبه ی شعر تو ، جوهر عرفان همه تو
همّتی ای دوست که این نامه ز خود سان بکشم
ای همه خورشید تو و خاک و باران همه تو

**********

بی تو به سامان نرسم ، ای سروسامان همه تو
ای به تو زنده همه من ، ای به تنم جان همه تو
من همه تو ، تو همه من ، او همه تو ، ما همه تو
هرکه وهرکس همه تو ، ای همه تو ، آن همه تو
من که به دریاش زدم تا چه کنی با دلِ من
تخت تو و ورطه تو ساحل و طوفان همه تو

نوشته شده در تاريخ ۱۳۸۸/۱/۳٠ توسط عاشق | پيام هاي ديگران()
دوش خوابی دیده‌ام خود عاشقان را خواب کو       کاندرون کعبه می‌جستم که آن محراب کو
کعبه جان‌ها نه آن کعبه که چون آن جا رسی       در شب تاریک گویی شمع یا مهتاب کو
بلک بنیادش ز نوری کز شعاع جان تو       نور گیرد جمله عالم لیک جان را تاب کو
خانقاهش جمله از نور است فرشش علم و عقل       صوفیانش بی‌سر و پا غلبه قبقاب کو
تاج و تختی کاندرون داری نهان ای نیکبخت       در گمان کیقباد و سنجر و سهراب کو
در میان باغ حسنش می‌پر ای مرغ ضمیر       کایمن آباد است آن جا دام یا مضراب کو
در درون عاریت‌های تن تو بخششی است       در میان جان طلب کان بخشش وهاب کو
در صفت کردن ز دور اطناب شد گفت زمان       چون رسیدم در طناب خود کنون اطناب کو
چون برون رفتی ز گل زود آمدی در باغ دل       پس از آن سو جز سماع و جز شراب ناب کو
چون ز شورستان تن رفتی سوی بستان جان       جز گل و ریحان و لاله و چشمه‌های آب کو
چون هزاران حسن دیدی کان نبد از کالبد       پس چرا گویی جمال فاتح الابواب کو
ای فقیه از بهر لله علم عشق آموز تو       ز آنک بعد از مرگ حل و حرمت و ایجاب کو
چون به وقت رنج و محنت زود می‌یابی درش       بازگویی او کجا درگاه او را باب کو
باش تا موج وصالش دررباید مر تو را       غیب گردی پس بگویی عالم اسباب کو
ار چه خط این بوابت هوس شد در رقاع       رقعه عشقش بخوان بنمایدت بواب کو
هر کسی را نایب حق تا نگویی زینهار       در بساط قاضی آ آنگه ببین نواب کو
تا نمالی گوش خود را خلق بینی کار و بار       چون بمالی چشم خود را گویی آن را تاب کو
در خرابات حقیقت پیش مستان خراب       در چنان صافی نبینی درد و خس و انساب کو
در حساب فانیی عمرت تلف شد بی‌حساب       در صفای یار بنگر شبهت حساب کو
چون میت پردل کند در بحر دل غوطی خوری       این ترانه می‌زنی کاین بحر را پایاب کو
برگرفته از «
ای عاشقان ای عاشقان پیمانه را گم کرده‌ام       زان می که در پیمانه‌ها اندرنگنجد خورده‌ام
مستم ز خمر من لدن رو محتسب را غمز کن       مر محتسب را و تو را هم چاشنی آورده‌ام
ای پادشاه صادقان چون من منافق دیده‌ای       با زندگانت زنده‌ام با مردگانت مرده‌ام
با دلبران و گلرخان چون گلبنان بشکفته‌ام       با منکران دی صفت همچون خزان افسرده‌ام
ای نان طلب در من نگر والله که مستم بی‌خبر       من گرد خنبی گشته‌ام من شیره افشرده‌ام
مستم ولی از روی او غرقم ولی در جوی او       از قند و از گلزار او چون گلشکر پرورده‌ام
روزی که عکس روی او بر روی زرد من فتد       ماهی شوم رومی رخی گر زنگی نوبرده‌ام
در جام می آویختم اندیشه را خون ریختم       با یار خود آمیختم زیرا درون پرده‌ام
آویختم اندیشه را کاندیشه هشیاری کند       ز اندیشه بیزاری کنم ز اندیشه‌ها پژمرده‌ام
دوران کنون دوران من گردون کنون حیران من       در لامکان سیران من فرمان ز قان آورده‌ام
در جسم من جانی دگر در جان من قانی دگر       با آن من آنی دگر زیرا به آن پی برده‌ام
گر گویدم بی‌گاه شد رو رو که وقت راه شد       گویم که این با زنده گو من جان به حق بسپرده‌ام
خامش که بلبل باز را گفتا چه خامش کرده‌ای       گفتا خموشی را مبین در صید شه صدمرده‌ام
برگرفته از «