نوشته شده در تاريخ ۱۳۸۸/٢/٢ توسط عاشق
| پيام هاي ديگران()
| اى جفاى تو راحت خوب تر! |
| انتقام تو ز جان محبوب تر |
| نار تو اینست ، نورت چون بود؟ |
| ماتمت اینست ، سورت چون بود؟ |
| نالم و ترسم که او باور کند |
| وز کرم ، آن جور را کمتر کند |
| عاشقم بر قهر و بر لطفش بجد |
| این عجب ! من عاشق این هر دو ضد |
| عشق از اول سرکش و خونى بود |
| تا گریزد هر که بیرونى بود |
نوشته شده در تاريخ ۱۳۸۸/۱/۳۱ توسط عاشق
| پيام هاي ديگران()
|
من همه تو... بی تو به سامان نرسم ، ای سروسامان همه تو |
نوشته شده در تاريخ ۱۳۸۸/۱/۳٠ توسط عاشق
| پيام هاي ديگران()
| دوش خوابی دیدهام خود عاشقان را خواب کو | کاندرون کعبه میجستم که آن محراب کو | |
| کعبه جانها نه آن کعبه که چون آن جا رسی | در شب تاریک گویی شمع یا مهتاب کو | |
| بلک بنیادش ز نوری کز شعاع جان تو | نور گیرد جمله عالم لیک جان را تاب کو | |
| خانقاهش جمله از نور است فرشش علم و عقل | صوفیانش بیسر و پا غلبه قبقاب کو | |
| تاج و تختی کاندرون داری نهان ای نیکبخت | در گمان کیقباد و سنجر و سهراب کو | |
| در میان باغ حسنش میپر ای مرغ ضمیر | کایمن آباد است آن جا دام یا مضراب کو | |
| در درون عاریتهای تن تو بخششی است | در میان جان طلب کان بخشش وهاب کو | |
| در صفت کردن ز دور اطناب شد گفت زمان | چون رسیدم در طناب خود کنون اطناب کو | |
| چون برون رفتی ز گل زود آمدی در باغ دل | پس از آن سو جز سماع و جز شراب ناب کو | |
| چون ز شورستان تن رفتی سوی بستان جان | جز گل و ریحان و لاله و چشمههای آب کو | |
| چون هزاران حسن دیدی کان نبد از کالبد | پس چرا گویی جمال فاتح الابواب کو | |
| ای فقیه از بهر لله علم عشق آموز تو | ز آنک بعد از مرگ حل و حرمت و ایجاب کو | |
| چون به وقت رنج و محنت زود مییابی درش | بازگویی او کجا درگاه او را باب کو | |
| باش تا موج وصالش دررباید مر تو را | غیب گردی پس بگویی عالم اسباب کو | |
| ار چه خط این بوابت هوس شد در رقاع | رقعه عشقش بخوان بنمایدت بواب کو | |
| هر کسی را نایب حق تا نگویی زینهار | در بساط قاضی آ آنگه ببین نواب کو | |
| تا نمالی گوش خود را خلق بینی کار و بار | چون بمالی چشم خود را گویی آن را تاب کو | |
| در خرابات حقیقت پیش مستان خراب | در چنان صافی نبینی درد و خس و انساب کو | |
| در حساب فانیی عمرت تلف شد بیحساب | در صفای یار بنگر شبهت حساب کو | |
| چون میت پردل کند در بحر دل غوطی خوری | این ترانه میزنی کاین بحر را پایاب کو |
نوشته شده در تاريخ ۱۳۸۸/۱/۳٠ توسط عاشق
| پيام هاي ديگران()
| ای عاشقان ای عاشقان پیمانه را گم کردهام | زان می که در پیمانهها اندرنگنجد خوردهام | |
| مستم ز خمر من لدن رو محتسب را غمز کن | مر محتسب را و تو را هم چاشنی آوردهام | |
| ای پادشاه صادقان چون من منافق دیدهای | با زندگانت زندهام با مردگانت مردهام | |
| با دلبران و گلرخان چون گلبنان بشکفتهام | با منکران دی صفت همچون خزان افسردهام | |
| ای نان طلب در من نگر والله که مستم بیخبر | من گرد خنبی گشتهام من شیره افشردهام | |
| مستم ولی از روی او غرقم ولی در جوی او | از قند و از گلزار او چون گلشکر پروردهام | |
| روزی که عکس روی او بر روی زرد من فتد | ماهی شوم رومی رخی گر زنگی نوبردهام | |
| در جام می آویختم اندیشه را خون ریختم | با یار خود آمیختم زیرا درون پردهام | |
| آویختم اندیشه را کاندیشه هشیاری کند | ز اندیشه بیزاری کنم ز اندیشهها پژمردهام | |
| دوران کنون دوران من گردون کنون حیران من | در لامکان سیران من فرمان ز قان آوردهام | |
| در جسم من جانی دگر در جان من قانی دگر | با آن من آنی دگر زیرا به آن پی بردهام | |
| گر گویدم بیگاه شد رو رو که وقت راه شد | گویم که این با زنده گو من جان به حق بسپردهام | |
| خامش که بلبل باز را گفتا چه خامش کردهای | گفتا خموشی را مبین در صید شه صدمردهام |