هر یکی از ما مسیح عالمی است
نوشته شده در تاريخ ۱۳۸٧/۸/٢٤ توسط عاشق | پيام هاي ديگران()

ای لولیان ای لولیان یک لولیی دیوانه شد

 

طشتش فتاد از بام ما نک سوی مجنون خانه شد

می‌گشت گرد حوض او چون تشنگان در جست و جو

 

چون خشک نانه ناگهان در حوض ما ترنانه شد

ای مرد دانشمند تو دو گوش از این بربند تو

 

مشنو تو این افسون که او ز افسون ما افسانه شد

زین حلقه نجهد گوش‌ها کو عقل برد از هوش‌ها

 

تا سر نهد بر آسیا چون دانه در پیمانه شد

بازی مبین بازی مبین این جا تو جانبازی گزین

 

سرها ز عشق جعد او بس سرنگون چون شانه شد

غره مشو با عقل خود بس اوستاد معتمد

 

کاستون عالم بود او نالانتر از حنانه شد

من که ز جان ببریده‌ام چون گل قبا بدریده‌ام

 

زان رو شدم که عقل من با جان من بیگانه شد

این قطره‌های هوش‌ها مغلوب بحر هوش شد

 

ذرات این جان ریزه‌ها مستهلک جانانه شد

خامش کنم فرمان کنم وین شمع را پنهان کنم

 

شمعی که اندر نور او خورشید و مه پروانه شد

نوشته شده در تاريخ ۱۳۸٧/۸/۱٩ توسط عاشق | پيام هاي ديگران()

 

گر جان عاشق دم زند آتش در این عالم زند

 

وین عالم بی‌اصل را چون ذره‌ها برهم زند

عالم همه دریا شود دریا ز هیبت لا شود

 

آدم نماند و آدمی گر خویش با آدم زند

دودی برآید از فلک نی خلق ماند نی ملک

 

زان دود ناگه آتشی بر گنبد اعظم زند

بشکافد آن دم آسمان نی کون ماند نی مکان

 

شوری درافتد در جهان، وین سور بر ماتم زند

گه آب را آتش برد گه آب آتش را خورد

 

گه موج دریای عدم بر اشهب و ادهم زند

خورشید افتد در کمی از نور جان آدمی

 

کم پرس از نامحرمان آن جا که محرم کم زند

مریخ بگذارد نری دفتر بسوزد مشتری

 

مه را نماند زهره را تا پرده خرم زند

افتد عطارد در وحل آتش درافتد در زحل

 

زهره نماند زهره را تا پرده خرم زند

نی قوس ماند نی قزح نی باده ماند نی قدح

 

نی عیش ماند نی فرح نی زخم بر مرهم زند

نی آب نقاشی کند نی باد فراشی کند

 

نی باغ خوش باشی کند نی ابر نیسان نم زند

نی درد ماند نی دوا نی خصم ماند نی گوا

 

نی نای ماند نی نوا نی چنگ زیر و بم زند

اسباب در باقی شود ساقی به خود ساقی شود

 

جان ربی الاعلی گود دل ربی الاعلم زند

برجه که نقاش ازل بار دوم شد در عمل

 

تا نقش‌های بی‌بدل بر کسوه معلم زند

حق آتشی افروخته تا هر چه ناحق سوخته

 

آتش بسوزد قلب را بر قلب آن عالم زند

خورشید حق دل شرق او شرقی که هر دم برق او

 

بر پوره ادهم جهد بر عیسی مریم زند

نوشته شده در تاريخ ۱۳۸٧/۸/۱٩ توسط عاشق | پيام هاي ديگران()

امروز خندانیم و خوش کان بخت خندان می‌رسد

 

سلطان سلطانان ما از سوی میدان می‌رسد

امروز توبه بشکنم پرهیز را برهم زنم

 

کان یوسف خوبان من از شهر کنعان می‌رسد

مست و خرامان می‌روم پوشیده چون جان می‌روم

 

پرسان و جویان می‌روم آن سو که سلطان می‌رسد

اقبال آبادان شده دستار دل ویران شده

 

افتان شده خیزان شده کز بزم مستان می‌رسد

فرمان ما کن ای پسر با ما وفا کن ای پسر

 

نسیه رها کن ای پسر کامروز فرمان می‌رسد

پرنور شو چون آسمان سرسبزه شو چون بوستان

 

شو آشنا چون ماهیان کان بحر عمان می‌رسد

هان ای پسر هان ای پسر خود را ببین در من نگر

 

زیرا ز بوی زعفران گویند خندان می‌رسد

بازآمدی کف می‌زنی تا خانه‌ها ویران کنی

 

زیرا که در ویرانه‌ها خورشید رخشان می‌رسد

ای خانه را گشته گرو تو سایه پروردی برو

 

کز آفتاب آن سنگ را لعل بدخشان می‌رسد

گه خونی و خون خواره‌ای گه خستگان را چاره‌ای

 

خاصه که این بیچاره را کز سوی ایشان می‌رسد

امروز مستان را بجو غیبم ببین عیبم مگو

 

زیرا ز مستی‌های او حرفم پریشان می‌رسد

نوشته شده در تاريخ ۱۳۸٧/۸/۱٩ توسط عاشق | پيام هاي ديگران()

نان پاره ز من بستان جان پاره نخواهد شد

 

آواره عشق ما آواره نخواهد شد

آن را که منم خرقه عریان نشود هرگز

 

وان را که منم چاره بیچاره نخواهد شد

آن را که منم منصب معزول کجا گردد

 

آن خاره که شد گوهر او خاره نخواهد شد

آن قبله مشتاقان ویران نشود هرگز

 

وان مصحف خاموشان سی پاره نخواهد شد

از اشک شود ساقی این دیده من لیکن

 

بی نرگس مخمورش خماره نخواهد شد

بیمار شود عاشق اما بنمی میرد

 

ماه ار چه که لاغر شد استاره نخواهد شد

خاموش کن و چندین غمخواره مشو آخر

 

آن نفس که شد عاشق اماره نخواهد شد

نوشته شده در تاريخ ۱۳۸٧/۸/۱٩ توسط عاشق | پيام هاي ديگران()

اه چه بی‌رنگ و بی‌نشان که منم

 

کی ببینم مرا چنان که منم

گفتی اسرار در میان آور

 

کو میان اندر این میان که منم

کی شود این روان من ساکن

 

این چنین ساکن روان که منم

بحر من غرقه گشت هم در خویش

 

بوالعجب بحر بی‌کران که منم

این جهان و آن جهان مرا مطلب

 

کاین دو گم شد در آن جهان که منم

فارغ از سودم و زیان چو عدم

 

طرفه بی‌سود و بی‌زیان که منم

گفتم ای جان تو عین مایی گفت

 

عین چه بود در این عیان که منم

گفتم آنی بگفت‌های خموش

 

در زبان نامده‌ست آن که منم

گفتم اندر زبان چو درنامد

 

اینت گویای بی‌زبان که منم

می شدم در فنا چو مه بی‌پا

 

اینت بی‌پای پادوان که منم

بانگ آمد چه می دوی بنگر

 

در چنین ظاهر نهان که منم

شمس تبریز را چو دیدم من

 

نادره بحر و گنج و کان که منم

نوشته شده در تاريخ ۱۳۸٧/۸/۱٩ توسط عاشق | پيام هاي ديگران()

نگفتمت مرو آن جا که آشنات منم

 

در این سراب فنا چشمه حیات منم

وگر به خشم روی صد هزار سال ز من

 

به عاقبت به من آیی که منتهات منم

نگفتمت که به نقش جهان مشو راضی

 

که نقش بند سراپرده رضات منم

نگفتمت که منم بحر و تو یکی ماهی

 

مرو به خشک که دریای باصفات منم

نگفتمت که تو را رهزنند و سرد کنند

 

که آتش و تبش و گرمی هوات منم

نگفتمت که صفت‌های زشت در تو نهند

 

که گم کنی که سرچشمه صفات منم

نگفتمت که مگو کار بنده از چه جهت

 

نظام گیرد خلاق بی‌جهات منم

اگر چراغ دلی دانک راه خانه کجاست

 

وگر خداصفتی دانک کدخدات منم

نوشته شده در تاريخ ۱۳۸٧/۸/۱٩ توسط عاشق | پيام هاي ديگران()

من از این خانه پرنور به در می نروم

 

من از این شهر مبارک به سفر می نروم

منم و این صنم و عاشقی و باقی عمر

 

من از او گر بکشی جای دگر می نروم

گر جهان بحر شود موج زند سرتاسر

 

من بجز جانب آن گنج گهر می نروم

شهر ما تختگه و مجلس آن سلطان است

 

من ز سلطان سلاطین به حشر می نروم

شهر ما از شه ما کان عقیق و گهر است

 

من ز گنجینه گوهر به حجر می نروم

شهر ما از شه ما جنت و فردوس خوش است

 

من ز فردوس و ز جنت به سقر می نروم

شهر پر شد که فلان بن فلان می برود

 

شهر اراجیف چرا پر شد اگر می نروم

این خبر رفت به هر سوی و به هر گوش رسید

 

من از این بی‌خبری سوی خبر می نروم

یار ما جان و خداوند قضا و قدر است

 

من از این جان قدر جز به قدر می نروم

تو مسافر شده‌ای تا که مگر سود کنی

 

من از این سود حقیقت به مگر می نروم

مغز را یافته‌ام پوست نخواهم خایید

 

ایمنی یافته‌ام سوی خطر می نروم

تو جگرگوشه مایی برو الله معک

 

من چو دل یافته‌ام سوی جگر می نروم

تو کمربسته چو موری پی حرص روزی

 

من فکنده کله و سوی کمر می نروم

نشنوم پند کسی پندم مده جان پدر

 

من پدر یافته‌ام سوی پدر می نروم

شمس تبریز مرا طالع زهره داده‌ست

 

تا چو زهره همه شب جز به بطر می نروم

نوشته شده در تاريخ ۱۳۸٧/۸/۱٩ توسط عاشق | پيام هاي ديگران()

آه که آن صدر سرا می‌ندهد بار مرا

 

می‌نکند محرم جان محرم اسرار مرا

نغزی و خوبی و فرش آتش تیز نظرش

 

پرسش همچون شکرش کرد گرفتار مرا

گفت مرا مهر تو کو رنگ تو کو فر تو کو

 

رنگ کجا ماند و بو ساعت دیدار مرا

غرقه جوی کرمم بنده آن صبحدمم

 

کان گل خوش بوی کشد جانب گلزار مرا

هر که به جوبار بود جامه بر او بار بود

 

چند زیانست و گران خرقه و دستار مرا

ملکت و اسباب کز این ماه رخان شکرین

 

هست به معنی چو بود یار وفادار مرا

دستگه و پیشه تو را دانش و اندیشه تو را

 

شیر تو را بیشه تو را آهوی تاتار مرا

نیست کند هست کند بی‌دل و بی‌دست کند

 

باده دهد مست کند ساقی خمار مرا

ای دل قلاش مکن فتنه و پرخاش مکن

 

شهره مکن فاش مکن بر سر بازار مرا

گر شکند پند مرا زفت کند بند مرا

 

بر طمع ساختن یار خریدار مرا

بیش مزن دم ز دوی دو دو مگو چون ثنوی

 

اصل سبب را بطلب بس شد از آثار مرا

نوشته شده در تاريخ ۱۳۸٧/۸/۱٩ توسط عاشق | پيام هاي ديگران()

مده به دست فراقت دل مرا که نشاید

 

مکش تو کشته خود را مکن بتا که نشاید

مرا به لطف گزیدی چرا ز من برمیدی

 

ایا نموده وفاها مکن جفا که نشاید

بداد خازن لطفت مرا قبای سعادت

 

برون مکن ز تن من چنین قبا که نشاید

مثال دل همه رویی قفا نباشد دل را

 

ز ما تو روی مگردان مده قفا که نشاید

حدیث وصل تو گفتم بگفت لطف تو کری

 

ز بعد گفتن آری مگو چرا که نشاید

تو کان قند و نباتی نبات تلخ نگوید

 

مگوی تلخ سخن‌ها به روی ما که نشاید

بیار آن سخنانی که هر یکیست چو جانی

 

نهان مکن تو در این شب چراغ را که نشاید

غمت که کاهش تن شد نه در تنست نه بیرون

 

غم آتشیست نه در جا مگو کجا که نشاید

دلم ز عالم بی‌چون خیالت از دل از آنسو

 

          میان این دو مسافر مکن جدا که نشاید

مبند آن در خانه به صوفیان نظری کن

 

مخور به رنج به تنها بگو صلا که نشاید

دلا بخسب ز فکرت که فکر دام دل آمد

 

مرو بجز که مجرد بر خدا که نشاید