مرده بدم زنده شدم ، گریه بدم خنده شدم دولت عشق آمد و من دولت پاینده شدم
دیده سیرست مرا ، جان دلیرست مرا زهره شیرست مرا ، زهره تابنده شدم
گفــت که : دیوانه نه ، لایق این خانه نه رفتم و دیوانه شدم سلسله بندنده شدم
گفــت که : سرمست نه ، رو که از این دست نه رفتم و سرمست شدم و ز طرب آکنده شدم
گفــت که : تو کشته نه ، در طرب آغشته نه پیش رخ زنده کنش کشته و افکنده شدم
گفــت که : تو زیر ککی ، مست خیالی و شکی گول شدم ، هول شدم ، وز همه بر کنده شدم
گفــت که : تو شمع شدی ، قبله این جمع شدی جمع نیم ، شمع نیم ، دود پراکنده شدم
گفــت که : شیخی و سری ، پیش رو و راه بری شیخ نیم ، پیش نیم ، امر ترا بنده شدم
گفــت که : با بال و پری ، من پر و بالت ندهم در هوس بال و پرش بی پر و پرکنده شدم
گفت مرا دولت نو ، راه مرو رنجه مشو زانک من از لطف و کرم سوی تو آینده شدم
گفت مرا عشق کهن ، از بر ما نقل مکن گفتم آری نکنم ، ساکن و باشنده شدم
چشمه خورشید توئی ، سایه گه بید منم چونک زدی بر سر من پست و گدازنده شدم
تابش جان یافت دلم ، وا شد و بشکافت دلم اطلس نو بافت دلم ، دشمن این ژنده شدم
صورت جان وقت سحر ، لاف همی زد ز بطر بنده و خربنده بدم ، شاه و خداونده شدم
شکر کند کاغذ تو از شکر بی حد تو کامد او در بر من ، با وی ماننده شدم
شکر کند خاک دژم ، از فلک و چرخ بخم کز نظر و گردش او نور پذیرنده شدم
شکر کند چرخ فلک ، از ملک و ملک و ملک کز کرم و بخشش او روشن و بخشنده شدم
شکر کند عارف حق کز همه بر دیم سبق بر زبر هفت طبق ، اختر رخشنده شدم
زهره بدم ماه شدم چرخ دو صد تاه شدم یوسف بودم ز کنون یوسف زاینده شدم
از توا م ای شهره قمر ، در من و در خود بنگر کز اثر خنده تو گلشن خندنده شدم
باش چو شطرنج روان خامش و خود جمله زبان کز رخ آن شاه جهان فرخ و فرخنده شدم
نه شبم نه شب پرستم ، که حدیث خواب گویم
چو رسول آفتابم، بطریق ترجمانی
پنهان از او بپرسم، به شما جواب گویم
به قدم چو آفتابم ، به خرابه ها بتابم
بگریزم از عمارت ، سخن خراب گویم
من اگرچه سیب شیبم زدرخت بس بلندم
من اگر خراب و مستم ، سخن صواب گویم…
چه ز آفتاب زادم ، به خدا که کیقبادم
نه به شب طلوع سازم ، نه ز ماهتاب گویم
| اى جفاى تو راحت خوب تر! |
| انتقام تو ز جان محبوب تر |
| نار تو اینست ، نورت چون بود؟ |
| ماتمت اینست ، سورت چون بود؟ |
| نالم و ترسم که او باور کند |
| وز کرم ، آن جور را کمتر کند |
| عاشقم بر قهر و بر لطفش بجد |
| این عجب ! من عاشق این هر دو ضد |
| عشق از اول سرکش و خونى بود |
| تا گریزد هر که بیرونى بود |
|
من همه تو... بی تو به سامان نرسم ، ای سروسامان همه تو |
| دوش خوابی دیدهام خود عاشقان را خواب کو | کاندرون کعبه میجستم که آن محراب کو | |
| کعبه جانها نه آن کعبه که چون آن جا رسی | در شب تاریک گویی شمع یا مهتاب کو | |
| بلک بنیادش ز نوری کز شعاع جان تو | نور گیرد جمله عالم لیک جان را تاب کو | |
| خانقاهش جمله از نور است فرشش علم و عقل | صوفیانش بیسر و پا غلبه قبقاب کو | |
| تاج و تختی کاندرون داری نهان ای نیکبخت | در گمان کیقباد و سنجر و سهراب کو | |
| در میان باغ حسنش میپر ای مرغ ضمیر | کایمن آباد است آن جا دام یا مضراب کو | |
| در درون عاریتهای تن تو بخششی است | در میان جان طلب کان بخشش وهاب کو | |
| در صفت کردن ز دور اطناب شد گفت زمان | چون رسیدم در طناب خود کنون اطناب کو | |
| چون برون رفتی ز گل زود آمدی در باغ دل | پس از آن سو جز سماع و جز شراب ناب کو | |
| چون ز شورستان تن رفتی سوی بستان جان | جز گل و ریحان و لاله و چشمههای آب کو | |
| چون هزاران حسن دیدی کان نبد از کالبد | پس چرا گویی جمال فاتح الابواب کو | |
| ای فقیه از بهر لله علم عشق آموز تو | ز آنک بعد از مرگ حل و حرمت و ایجاب کو | |
| چون به وقت رنج و محنت زود مییابی درش | بازگویی او کجا درگاه او را باب کو | |
| باش تا موج وصالش دررباید مر تو را | غیب گردی پس بگویی عالم اسباب کو | |
| ار چه خط این بوابت هوس شد در رقاع | رقعه عشقش بخوان بنمایدت بواب کو | |
| هر کسی را نایب حق تا نگویی زینهار | در بساط قاضی آ آنگه ببین نواب کو | |
| تا نمالی گوش خود را خلق بینی کار و بار | چون بمالی چشم خود را گویی آن را تاب کو | |
| در خرابات حقیقت پیش مستان خراب | در چنان صافی نبینی درد و خس و انساب کو | |
| در حساب فانیی عمرت تلف شد بیحساب | در صفای یار بنگر شبهت حساب کو | |
| چون میت پردل کند در بحر دل غوطی خوری | این ترانه میزنی کاین بحر را پایاب کو |
| ای عاشقان ای عاشقان پیمانه را گم کردهام | زان می که در پیمانهها اندرنگنجد خوردهام | |
| مستم ز خمر من لدن رو محتسب را غمز کن | مر محتسب را و تو را هم چاشنی آوردهام | |
| ای پادشاه صادقان چون من منافق دیدهای | با زندگانت زندهام با مردگانت مردهام | |
| با دلبران و گلرخان چون گلبنان بشکفتهام | با منکران دی صفت همچون خزان افسردهام | |
| ای نان طلب در من نگر والله که مستم بیخبر | من گرد خنبی گشتهام من شیره افشردهام | |
| مستم ولی از روی او غرقم ولی در جوی او | از قند و از گلزار او چون گلشکر پروردهام | |
| روزی که عکس روی او بر روی زرد من فتد | ماهی شوم رومی رخی گر زنگی نوبردهام | |
| در جام می آویختم اندیشه را خون ریختم | با یار خود آمیختم زیرا درون پردهام | |
| آویختم اندیشه را کاندیشه هشیاری کند | ز اندیشه بیزاری کنم ز اندیشهها پژمردهام | |
| دوران کنون دوران من گردون کنون حیران من | در لامکان سیران من فرمان ز قان آوردهام | |
| در جسم من جانی دگر در جان من قانی دگر | با آن من آنی دگر زیرا به آن پی بردهام | |
| گر گویدم بیگاه شد رو رو که وقت راه شد | گویم که این با زنده گو من جان به حق بسپردهام | |
| خامش که بلبل باز را گفتا چه خامش کردهای | گفتا خموشی را مبین در صید شه صدمردهام |
چیست با عشق آشنا بودن
بجز از کام دل جدا بودن
خون شدن خون خود فرو خوردن
با سگان بر در وفا بودن
او فداییست هیچ فرقی نیست
پیش او مرگ و نقل یا بودن
رو مسلمان سپر سلامت باش
جهد میکن به پارسا بودن
کین شهیدان ز مرگ نشکیبند
عاشقانند بر فنا بودن
از بلا و قضا گریزی تو
ترس ایشان ز بیبلا بودن
من از کجا پند از کجا باده بگردان ساقیا
آن جام جان افزای را برریز بر جان ساقیا
بر دست من نه جام جان ای دستگیر عاشقان
دور از لب بیگانگان پیش آر پنهان ساقیا
نانی بده نان خواره را آن طامع بیچاره را
آن عاشق نانباره را کنجی بخسبان ساقیا
ای جان جان جان جان ما نامدیم از بهر نان
برجه گدارویی مکن در بزم سلطان ساقیا
اول بگیر آن جام مه بر کفه آن پیر نه
چون مست گردد پیر ده رو سوی مستان ساقیا
رو سخت کن ای مرتجا مست از کجا شرم از کجا
ور شرم داری یک قدح بر شرم افشان ساقیا
برخیز ای ساقی بیا ای دشمن شرم و حیا
تا بخت ما خندان شود پیش آی خندان ساقیا
دفع مده دفع مده من نروم تا نخورم
عشوه مده عشوه مده عشوه مستان نخرم
وعده مکن وعده مکن مشتری وعده نیم
یا بدهی یا ز دکان تو گروگان ببرم
گر تو بهایی بنهی تا که مرا دفع کنی
رو که بجز حق نبری گر چه چنین بی خبرم
پرده مکن پرده مدر در سپس پرده مرو
راه بده راه بده یا تو برون آ ز حرم
ای دل و جان بنده تو بند شکرخنده تو
خنده تو چیست بگو جوشش دریای کرم
طالع استیز مرا از مه و مریخ بجو
همچو قضاهای فلک خیره و استیزه گرم
چرخ ز استیزه من خیره و سرگشته شود
زانک دو چندان که ویم گر چه چنین مختصرم
گر تو ز من صرفه بری من ز تو صد صرفه برم
کیسه برم کاسه برم زانک دورو همچو زرم
گر چه دورو همچو زرم مهر تو دارد نظرم
از مه و از مهر فلک مه تر و افلاک ترم
لاف زنم لاف که تو راست کنی لاف مرا
ناز کنم ناز که من در نظرت معتبرم
چه عجب ار خوش خبرم چونک تو کردی خبرم
چه عجب ار خوش نظرم چونک تویی در نظرم
بر همگان گر ز فلک زهر ببارد همه شب
من شکر اندر شکر اندر شکر اندر شکرم
هر کسکی را کسکی هر جگری را هوسی
لیک کجا تا به کجا من ز هوایی دگرم
من طلب اندر طلبم تو طرب اندر طربی
آن طربت در طلبم پا زد و برگشت سرم
تیر تراشنده تویی دوک تراشنده منم
ماه درخشنده تویی من چو شب تیره برم
میر شکار فلکی تیر بزن در دل من
ور بزنی تیر جفا همچو زمین پی سپرم
جمله سپرهای جهان باخلل از زخم بود
بی خطر آن گاه بوم کز پی زخمت سپرم
گیج شد از تو سر من این سر سرگشته من
تا که ندانم پسرا که پسرم یا پدرم
آن دل آواره من گر ز سفر بازرسد
خانه تهی یابد او هیچ نبیند اثرم
سرکه فشانی چه کنی کتش ما را بکشی
کتشم از سرکه ات افزون شود افزون شررم
عشق چو قربان کندم عید من آن روز بود
ور نبود عید من آن مرد نیم بلک غرم
چون عرفه و عید تویی غره ذی الحجه منم
هیچ به تو درنرسم وز پی تو هم نبرم
باز توام باز توام چون شنوم طبل تو را
ای شه و شاهنشه من باز شود بال و پرم
گر بدهی می بچشم ور ندهی نیز خوشم
سر بنهم پا بکشم بی سر و پا می نگرم
عزیزانی که علاقه مند به شرکت در این جلسات هستند می توانند شناسه ی یاهو ی خود به آدرس
بفرستند و از زمان شروع این نشست آگاه شوند. با تشکر یا حق
ای شده غره در جهان دور مشو دور مشو
یار و نگار در برت دور مشو دور مشو
خلق منم خانه منم دام منم دانه منم
عاقل و دیوانه منم دور مشو دور مشو
کعبه اسرار منم جبه و دستار منم
راهب و زنار منم دور مشو دور مشو
میر منم پیر منم بسته به زنجیر منم
صاحب تدبیر منم دور مشو دور مشو
شاد منم داد منم بنده و آزاد منم
اندوه دل شاد منم دور مشو دور مشو
شام منم روز منم عشق جگر سوز منم
شمع دل افروز منم دور مشو دور مشو
روضه منم حور منم ناز منم نور منم
جنت معهود منم دور مشو دور مشو
قال منم حال منم دال منم ذال منم
مخبر احوال منم دور مشو دور مشو
راح منم روح منم مفلق و مفتوح منم
مطلع صبوح منم دور مشو دور مشو
قیر منم شیر منم رونق قنشیر منم
مهد تباشیر منم دور مشو دور مشو
نفخ منم صور منم قرب منم دور منم
واصل و مهجور منم دور مشو دور مشو
یار منم غار منم دلبر و دلدار منم
غنچه منم خار منم دور مشو دور مشو
فصل منم وصل منم فرع منم اصل منم
عقل منم نقل منم دور مشو دور مشو
نام منم بام منم صبح منم شام منم
حاصل ایام منم دور مشو دور مشو
روز منم روزه منم آب منم کوزه منم
صاحب دریوزه منم دور مشو دور مشو
گنج منم رنج منم چار منم پنج منم
روز و شب آهنگ منم دور مشو دور مشو
شمس منم ماه منم حاجب و درگاه منم
غافل و آگاه منم دور مشو دور مشو
شیخ منم شاب منم ابر منم آب منم
بیخود و بیخواب منم دور مشو دور مشو
شمس شکرریز منم مفخر تبریز منم
خنجر خونریز منم دور مشو دور مشو
ای لولیان ای لولیان یک لولیی دیوانه شد طشتش فتاد از بام ما نک سوی مجنون خانه شد میگشت گرد حوض او چون تشنگان در جست و جو چون خشک نانه ناگهان در حوض ما ترنانه شد ای مرد دانشمند تو دو گوش از این بربند تو مشنو تو این افسون که او ز افسون ما افسانه شد زین حلقه نجهد گوشها کو عقل برد از هوشها تا سر نهد بر آسیا چون دانه در پیمانه شد بازی مبین بازی مبین این جا تو جانبازی گزین سرها ز عشق جعد او بس سرنگون چون شانه شد غره مشو با عقل خود بس اوستاد معتمد کاستون عالم بود او نالانتر از حنانه شد من که ز جان ببریدهام چون گل قبا بدریدهام زان رو شدم که عقل من با جان من بیگانه شد این قطرههای هوشها مغلوب بحر هوش شد ذرات این جان ریزهها مستهلک جانانه شد خامش کنم فرمان کنم وین شمع را پنهان کنم شمعی که اندر نور او خورشید و مه پروانه شد
|
گر جان عاشق دم زند آتش در این عالم زند |
|
وین عالم بیاصل را چون ذرهها برهم زند |
|
عالم همه دریا شود دریا ز هیبت لا شود |
|
آدم نماند و آدمی گر خویش با آدم زند |
|
دودی برآید از فلک نی خلق ماند نی ملک |
|
زان دود ناگه آتشی بر گنبد اعظم زند |
|
بشکافد آن دم آسمان نی کون ماند نی مکان |
|
شوری درافتد در جهان، وین سور بر ماتم زند |
|
گه آب را آتش برد گه آب آتش را خورد |
|
گه موج دریای عدم بر اشهب و ادهم زند |
|
خورشید افتد در کمی از نور جان آدمی |
|
کم پرس از نامحرمان آن جا که محرم کم زند |
|
مریخ بگذارد نری دفتر بسوزد مشتری |
|
مه را نماند زهره را تا پرده خرم زند |
|
افتد عطارد در وحل آتش درافتد در زحل |
|
زهره نماند زهره را تا پرده خرم زند |
|
نی قوس ماند نی قزح نی باده ماند نی قدح |
|
نی عیش ماند نی فرح نی زخم بر مرهم زند |
|
نی آب نقاشی کند نی باد فراشی کند |
|
نی باغ خوش باشی کند نی ابر نیسان نم زند |
|
نی درد ماند نی دوا نی خصم ماند نی گوا |
|
نی نای ماند نی نوا نی چنگ زیر و بم زند |
|
اسباب در باقی شود ساقی به خود ساقی شود |
|
جان ربی الاعلی گود دل ربی الاعلم زند |
|
برجه که نقاش ازل بار دوم شد در عمل |
|
تا نقشهای بیبدل بر کسوه معلم زند |
|
حق آتشی افروخته تا هر چه ناحق سوخته |
|
آتش بسوزد قلب را بر قلب آن عالم زند |
|
خورشید حق دل شرق او شرقی که هر دم برق او |
|
بر پوره ادهم جهد بر عیسی مریم زند |
|
امروز خندانیم و خوش کان بخت خندان میرسد |
|
سلطان سلطانان ما از سوی میدان میرسد |
|
امروز توبه بشکنم پرهیز را برهم زنم |
|
کان یوسف خوبان من از شهر کنعان میرسد |
|
مست و خرامان میروم پوشیده چون جان میروم |
|
پرسان و جویان میروم آن سو که سلطان میرسد |
|
اقبال آبادان شده دستار دل ویران شده |
|
افتان شده خیزان شده کز بزم مستان میرسد |
|
فرمان ما کن ای پسر با ما وفا کن ای پسر |
|
نسیه رها کن ای پسر کامروز فرمان میرسد |
|
پرنور شو چون آسمان سرسبزه شو چون بوستان |
|
شو آشنا چون ماهیان کان بحر عمان میرسد |
|
هان ای پسر هان ای پسر خود را ببین در من نگر |
|
زیرا ز بوی زعفران گویند خندان میرسد |
|
بازآمدی کف میزنی تا خانهها ویران کنی |
|
زیرا که در ویرانهها خورشید رخشان میرسد |
|
ای خانه را گشته گرو تو سایه پروردی برو |
|
کز آفتاب آن سنگ را لعل بدخشان میرسد |
|
گه خونی و خون خوارهای گه خستگان را چارهای |
|
خاصه که این بیچاره را کز سوی ایشان میرسد |
|
امروز مستان را بجو غیبم ببین عیبم مگو |
|
زیرا ز مستیهای او حرفم پریشان میرسد |
|
نان پاره ز من بستان جان پاره نخواهد شد |
|
آواره عشق ما آواره نخواهد شد |
|
آن را که منم خرقه عریان نشود هرگز |
|
وان را که منم چاره بیچاره نخواهد شد |
|
آن را که منم منصب معزول کجا گردد |
|
آن خاره که شد گوهر او خاره نخواهد شد |
|
آن قبله مشتاقان ویران نشود هرگز |
|
وان مصحف خاموشان سی پاره نخواهد شد |
|
از اشک شود ساقی این دیده من لیکن |
|
بی نرگس مخمورش خماره نخواهد شد |
|
بیمار شود عاشق اما بنمی میرد |
|
ماه ار چه که لاغر شد استاره نخواهد شد |
|
خاموش کن و چندین غمخواره مشو آخر |
|
آن نفس که شد عاشق اماره نخواهد شد |
|
اه چه بیرنگ و بینشان که منم |
|
کی ببینم مرا چنان که منم |
|
گفتی اسرار در میان آور |
|
کو میان اندر این میان که منم |
|
کی شود این روان من ساکن |
|
این چنین ساکن روان که منم |
|
بحر من غرقه گشت هم در خویش |
|
بوالعجب بحر بیکران که منم |
|
این جهان و آن جهان مرا مطلب |
|
کاین دو گم شد در آن جهان که منم |
|
فارغ از سودم و زیان چو عدم |
|
طرفه بیسود و بیزیان که منم |
|
گفتم ای جان تو عین مایی گفت |
|
عین چه بود در این عیان که منم |
|
گفتم آنی بگفتهای خموش |
|
در زبان نامدهست آن که منم |
|
گفتم اندر زبان چو درنامد |
|
اینت گویای بیزبان که منم |
|
می شدم در فنا چو مه بیپا |
|
اینت بیپای پادوان که منم |
|
بانگ آمد چه می دوی بنگر |
|
در چنین ظاهر نهان که منم |
|
شمس تبریز را چو دیدم من |
|
نادره بحر و گنج و کان که منم |
|
نگفتمت مرو آن جا که آشنات منم |
|
در این سراب فنا چشمه حیات منم |
|
وگر به خشم روی صد هزار سال ز من |
|
به عاقبت به من آیی که منتهات منم |
|
نگفتمت که به نقش جهان مشو راضی |
|
که نقش بند سراپرده رضات منم |
|
نگفتمت که منم بحر و تو یکی ماهی |
|
مرو به خشک که دریای باصفات منم |
|
نگفتمت که تو را رهزنند و سرد کنند |
|
که آتش و تبش و گرمی هوات منم |
|
نگفتمت که صفتهای زشت در تو نهند |
|
که گم کنی که سرچشمه صفات منم |
|
نگفتمت که مگو کار بنده از چه جهت |
|
نظام گیرد خلاق بیجهات منم |
|
اگر چراغ دلی دانک راه خانه کجاست |
|
وگر خداصفتی دانک کدخدات منم |
|
من از این خانه پرنور به در می نروم |
|
من از این شهر مبارک به سفر می نروم |
|
منم و این صنم و عاشقی و باقی عمر |
|
من از او گر بکشی جای دگر می نروم |
|
گر جهان بحر شود موج زند سرتاسر |
|
من بجز جانب آن گنج گهر می نروم |
|
شهر ما تختگه و مجلس آن سلطان است |
|
من ز سلطان سلاطین به حشر می نروم |
|
شهر ما از شه ما کان عقیق و گهر است |
|
من ز گنجینه گوهر به حجر می نروم |
|
شهر ما از شه ما جنت و فردوس خوش است |
|
من ز فردوس و ز جنت به سقر می نروم |
|
شهر پر شد که فلان بن فلان می برود |
|
شهر اراجیف چرا پر شد اگر می نروم |
|
این خبر رفت به هر سوی و به هر گوش رسید |
|
من از این بیخبری سوی خبر می نروم |
|
یار ما جان و خداوند قضا و قدر است |
|
من از این جان قدر جز به قدر می نروم |
|
تو مسافر شدهای تا که مگر سود کنی |
|
من از این سود حقیقت به مگر می نروم |
|
مغز را یافتهام پوست نخواهم خایید |
|
ایمنی یافتهام سوی خطر می نروم |
|
تو جگرگوشه مایی برو الله معک |
|
من چو دل یافتهام سوی جگر می نروم |
|
تو کمربسته چو موری پی حرص روزی |
|
من فکنده کله و سوی کمر می نروم |
|
نشنوم پند کسی پندم مده جان پدر |
|
من پدر یافتهام سوی پدر می نروم |
|
شمس تبریز مرا طالع زهره دادهست |
|
تا چو زهره همه شب جز به بطر می نروم |
|
آه که آن صدر سرا میندهد بار مرا |
|
مینکند محرم جان محرم اسرار مرا |
|
نغزی و خوبی و فرش آتش تیز نظرش |
|
پرسش همچون شکرش کرد گرفتار مرا |
|
گفت مرا مهر تو کو رنگ تو کو فر تو کو |
|
رنگ کجا ماند و بو ساعت دیدار مرا |
|
غرقه جوی کرمم بنده آن صبحدمم |
|
کان گل خوش بوی کشد جانب گلزار مرا |
|
هر که به جوبار بود جامه بر او بار بود |
|
چند زیانست و گران خرقه و دستار مرا |
|
ملکت و اسباب کز این ماه رخان شکرین |
|
هست به معنی چو بود یار وفادار مرا |
|
دستگه و پیشه تو را دانش و اندیشه تو را |
|
شیر تو را بیشه تو را آهوی تاتار مرا |
|
نیست کند هست کند بیدل و بیدست کند |
|
باده دهد مست کند ساقی خمار مرا |
|
ای دل قلاش مکن فتنه و پرخاش مکن |
|
شهره مکن فاش مکن بر سر بازار مرا |
|
گر شکند پند مرا زفت کند بند مرا |
|
بر طمع ساختن یار خریدار مرا |
|
بیش مزن دم ز دوی دو دو مگو چون ثنوی |
|
اصل سبب را بطلب بس شد از آثار مرا |
|
مده به دست فراقت دل مرا که نشاید |
|
مکش تو کشته خود را مکن بتا که نشاید |
|
مرا به لطف گزیدی چرا ز من برمیدی |
|
ایا نموده وفاها مکن جفا که نشاید |
|
بداد خازن لطفت مرا قبای سعادت |
|
برون مکن ز تن من چنین قبا که نشاید |
|
مثال دل همه رویی قفا نباشد دل را |
|
ز ما تو روی مگردان مده قفا که نشاید |
|
حدیث وصل تو گفتم بگفت لطف تو کری |
|
ز بعد گفتن آری مگو چرا که نشاید |
|
تو کان قند و نباتی نبات تلخ نگوید |
|
مگوی تلخ سخنها به روی ما که نشاید |
|
بیار آن سخنانی که هر یکیست چو جانی |
|
نهان مکن تو در این شب چراغ را که نشاید |
|
غمت که کاهش تن شد نه در تنست نه بیرون |
|
غم آتشیست نه در جا مگو کجا که نشاید |
|
دلم ز عالم بیچون خیالت از دل از آنسو |
|
میان این دو مسافر مکن جدا که نشاید |
|
مبند آن در خانه به صوفیان نظری کن |
|
مخور به رنج به تنها بگو صلا که نشاید |
|
دلا بخسب ز فکرت که فکر دام دل آمد |
|
مرو بجز که مجرد بر خدا که نشاید |
می
|
بازآمدم چون عید نو تا قفل زندان بشکنم |
|
وین چرخ مردم خوار را چنگال و دندان بشکنم |
|
هفت اختر بیآب را کاین خاکیان را می خورند |
|
هم آب بر آتش زنم هم بادههاشان بشکنم |
|
از شاه بیآغاز من پران شدم چون باز من |
|
تا جغد طوطی خوار را در دیر ویران بشکنم |
|
ز آغاز عهدی کردهام کاین جان فدای شه کنم |
|
بشکسته بادا پشت جان گر عهد و پیمان بشکنم |
|
امروز همچون آصفم شمشیر و فرمان در کفم |
|
تا گردن گردن کشان در پیش سلطان بشکنم |
|
روزی دو باغ طاغیان گر سبز بینی غم مخور |
|
چون اصلهای بیخشان از راه پنهان بشکنم |
|
من نشکنم جز جور را یا ظالم بدغور را |
|
گر ذرهای دارد نمک گیرم اگر آن بشکنم |
|
هر جا یکی گویی بود چوگان وحدت وی برد |
|
گویی که میدان نسپرد در زخم چوگان بشکنم |
|
گشتم مقیم بزم او چون لطف دیدم عزم او |
|
گشتم حقیر راه او تا ساق شیطان بشکنم |
|
چون در کف سلطان شدم یک حبه بودم کان شدم |
|
گر در ترازویم نهی می دان که میزان بشکنم |
|
چون من خراب و مست را در خانه خود ره دهی |
|
پس تو ندانی این قدر کاین بشکنم آن بشکنم |
|
گر پاسبان گوید که هی بر وی بریزم جام می |
|
دربان اگر دستم کشد من دست دربان بشکنم |
|
چرخ ار نگردد گرد دل از بیخ و اصلش برکنم |
|
گردون اگر دونی کند گردون گردان بشکنم |
|
خوان کرم گستردهای مهمان خویشم بردهای |
|
گوشم چرا مالی اگر من گوشه نان بشکنم |
|
نی نی منم سرخوان تو سرخیل مهمانان تو |
|
جامی دو بر مهمان کنم تا شرم مهمان بشکنم |
|
ای که میان جان من تلقین شعرم می کنی |
|
گر تن زنم خامش کنم ترسم که فرمان بشکنم |
|
از شمس تبریزی اگر باده رسد مستم کند |
|
من لاابالی وار خود استون کیوان بشکنم |